مهمونی شدید - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 17:46
هم اکنون برادرشوهر و خواهر شوهر و اعضای خانواده شان در منزل پدری ما هستند و ما هم نیز . حللا چی شد که اینجوری شد . چهارشنبه ک کیک درس کردم و تولد تندی گرفتیم و اومدیم خونه ما و اینجا هم تولد گرفتیم بر
خلاصه اخر هفته - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:17
خب من پن شنبه غروب سوپ مامان پزم به بغل رفتم خونه مادر شوهر . خواهر شوهرم هم اونجا بود . خدا رو شکر لفت بازی در نیاورد و اتفاقی بینمون نیفتاد که بیام تعریف کنم . فقط فهمیدم چشاش شوره با چیزایی که مادر
هفته ای که گذشت - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:17
اخرین پستی که گذاشتم بعدش رفتم خیاطی و پارچه هامو دادم اما گفت باید لایه حریر بگیری که مشکیشو پیدا کردم اما تا الان یاسی هنوز نه یکشنبه یا دوشنبه بود ک مامان و بابا و داداش با آش و آلومسمی اومدن پیشمو
یلدا و مهمون - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:17
عصر جمعه رفتم پیش مامان اینا و شب یلدا اونجا بودم کلی زحمت کشیدم سفره ی خوشگل انداختم اما موقع خوردن هیچی از گلدم پایین نمیرفت این هفته خیلی کم پیش مامان بابام بودم. صبح ک خسته و کوفته رفتم مدرسه شب ه
احساس بد - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:17
من در ظاهر همیشه نیشم تا بناگوش بازه اما روی رفتار و حرفای بقیه روی خودم حساسم و خیلی زود ناراحت میشم مث امروز که خیلی ناراحتم . یه همکاری دارم خیلی دوسش دارما همیشه میگیم میخندیم امروز به اسم پیج من
بی عنوان - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:17
سلام چطورید کجایین من جدیدا خیلی کار دارم به خاطر نزدیک شدن امتحانات جابر هم هست تازه نوشتنم نمیاد فقط اینو بگم کع یه گل کاغذی درست کردم و میخوام بازم درست کنم برا تولد اقای پ و خودم
مرگ - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 23:09
سلااااااام بچه ها من خوبم اون دردم درد طبیعی بوده بابا دخترا نگران نشید خخ دیشب خواب یه امامزاده رو دیدم . خیلی وقتا خواب اونجا رو میبینم تو خواب فکر میکنم مشهدم اما وقتی بیدار میشم میگم اینجا که مش
کاسه ی قشنگم - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 23:09
بعد از لیوان صورتی قشنگم, که اقای پ انداخت شکوند امروز کاسه, ی کوچیک سرویس دم دستیم شکست . ده دقیقه هم از مرگش نگذشته . توش یکم زیتون پروده بود داشتم یخچالو تمیز میکردم گذاشتم بیرون کنار گاز که بندازمش
خواهرشوهرای فضول :| - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 23:09
مهمونی به پایان رسید اینا اومده بودن فضول,ی والا اولش که نشستن و پذیرایی اخرش دلشون طاقت نیاورد کوچیکه گفت پاشیم بریم اتاقا رو ببینیم . دست منم گرفته حالا . خواهر بزرگه و دختراشم دنبالمون . اومد تو آش
ادامه خواهرشوهرای فضول - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 23:09
خواهر شوهر کوچیکه دیشب ب مادر شوهرم میگفت تو بمون اینجا کجا میخوای بیای . اولا که تو نمیگفتی هم ما نگهش میداشتیم دوما یادم باشه ایندفعه رفتم خونش با مادرشور . بهش بگم شما خونه دخترت بمون کجا میخوای ب
خونه پدری - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 23:09
من صب اومدم خونه, اقای پ این اخر هفته رو برام کوفت کردا . اون دیروز که کله ی صبح اومده منو صدا میکنه برات چای بریزم؟ دلم میخواست خفه اش کنم اخه نمیبینی من خوابم؟ انتظار داشت بگم چون مادرت اینجاس من صب
عیادت - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 23:09
امروز با همکارا رفتیم عیادت, خانم روشنی که فیبرومشو عمل کرده . وای داشتم از بی خوابی کور میشدم ولی رفتم . این همکارم عروسیم نیومد نفهمیدم چرا ولی امروز ک رفتم عیادتش خیلی تشکر کرد برگشتنی پیاده اومدم
پارچه - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 23:09
دیروز بعد خواب عصر پاییزی رفتیم دنبال مامان خاله گلم اونجا بود رسوندیمش بعد رفتیم دوتا پارچه, پالتو گرفتم یکیش یکم شله یه دختره اونجا بود بهم گفت اینا شل در میاد خو نمیگفتی بهم . یکیش زرشکی با چهارخونه
سالن زیبایی - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 23:09
سلام علیکماینجا سالن, زیبایی, یا همون ارایشگاه خودمونه. من نیم ساعته نشستم اینجا منتظرم نوبتم شه سوزان داره ابروهای مادرشو تتو میکنه من و اقای پ ظهری برا ناهار اومدیم خونه مادرشوهر یه ساعتی خوابیدم مادر
نگین خانووووم - تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 12:17
نگین خانم چرا وبلاگتون برام باز نمیشه ؟ ادرسو درست وارد کردین ؟
مهمان داریم - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 14:04
دیروز اقای پ  اومد پیشمون و باهم رفت&#1
خونه بابابزرگ - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 14:04
امرو مامان تصمیم گرفت بره خونه بابا &#
مخ متلاشی - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 14:04
امرو به یکی از پسرام گفتم میدونستی خ&#
روز سوم - تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 16:01
امروز بچه ها یکم سر و صدای بیشتری تولید کردن . فردا باید محکم تر تر باشمولی فک میکنم همه به جز ایدین رو میشه تحمل کرد . اخه فازش با بقیه فرق داره . همش میخنده . حواسش به هیچی نیست و فقط باید ازش کار کشید تا هم میرم بالا سر یکی صدام میزنه که برم پیشش. باید یه نیمکت به کلاس اضافه کنم رامتین و مهدی رو ...
محرم - تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 16:01
امروز صب اقای پ اومد دنبالم که با هم بریم خونشون . یهو دیدم داریم میریم خونه ی خواهر کوچیک اش که اونم بیاد . اعصابم خط خطی شد که چرا به من نگفت اونم قراره بیاد . یکم سر سنگین شدم خودشم فهمید کارش بد بوده . رفتیم خونشون یخ کردیم . خواست با خواهر زاده اش بخاری رو نصب کنه که دید بخاری خراب شده . خلاصه ...

برچسب‌های مرتبط

بی خوابی | بی خوابی های عاشقانه | بی خوابی کودک 2 ساله | خوبم به انگلیسی | خوبم مرسی | آزمون نظام مهندسی | آزمون استخدامی | قبول شدم | قبول شدم دانشگاه | پزشکی قبول شدم