اینا اومده بودن فضول,ی والا
اولش که نشستن و پذیرایی اخرش دلشون طاقت نیاورد کوچیکه گفت پاشیم بریم اتاقا رو ببینیم . دست منم گرفته حالا . خواهر بزرگه و دختراشم دنبالمون . اومد تو آشپزخونه اینور و اونور و نگاه کرد میخواست بره در کابینتا رو هم وا کنه روش نشد .
میگفت در یخچالو وا کنم ؟ با خنده :|
بعد رفتیم به سمت اتاقا خواهر بزرگه عین فضولا پرید جلو گفت رخت خوابا کجان؟ گفتم اونجا؟ درو وا کرد و من روی رختخوابای مهمون ملحفه کشیده بودم اونو زد کنار قشنگ دید زد خیلی بدم اومدددددد
ادامه بعد
منه 23 ساله...ما را در سایت منه 23 ساله دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 52