خرید بک لینک
مهمونی به پایان رسید

اینا اومده بودن فضول,ی والا

اولش که نشستن و پذیرایی اخرش دلشون طاقت نیاورد کوچیکه گفت پاشیم بریم اتاقا رو ببینیم . دست منم گرفته حالا . خواهر بزرگه و دختراشم دنبالمون . اومد تو آشپزخونه اینور و اونور و نگاه کرد میخواست بره در کابینتا رو هم وا کنه روش نشد .

میگفت در یخچالو وا کنم ؟ با خنده :|

بعد رفتیم به سمت اتاقا خواهر بزرگه عین فضولا پرید جلو گفت رخت خوابا کجان؟ گفتم اونجا؟ درو وا کرد و من روی رختخوابای مهمون ملحفه کشیده بودم اونو زد کنار قشنگ دید زد خیلی بدم اومدددددد

ادامه بعد

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت: 23:09

صفحه بندی