هفته ای که گذشت

خرید بک لینک
اخرین پستی که گذاشتم بعدش رفتم خیاطی و پارچه هامو دادم اما گفت باید لایه حریر بگیری که مشکیشو پیدا کردم اما تا الان یاسی هنوز نه

یکشنبه یا دوشنبه بود ک مامان و بابا و داداش با آش و آلومسمی اومدن پیشمون . منم فقط پلو گذاشتم . شام خوردن و غذای فردامونم تامین کردن و رفتن :)

اقای پ هم جداگانه رفت دکتر . الان من خیلی بهترم اما اون هنوز مریضه

راسی جلسه با اولیا هم داشتم شنبه اون روز مردم دیگه از بس حرف زدم حالم هم که ناخوش بود

دوشنبه مردسه مون جشن یلدا بود و طبق پارسال خیلی خرج کرده بودن اما تعداد بچه ها کمتر شده بود . ما هم کلی فعالیت کردیم اما نسبت ب پارسال کمتر چون اولیا هم کمک میکردن اما نظم ما رو بهم زده بودن .

پارسال شب یلدا عروسی زهرا و حمید بود . چن روز پیش زنگ زد ک پن شنبه میخوایم جشن بگیریم بیاین . منم امروز رفتم براش یه دست لیوان شش رنگ پاشا باغچه گرفتم میخواسم برا خودم هم بگیرم که دیگه نداشت :(

اما خب یه چیز دخترونه هم باید براش بگیرم این هدیه ی خانومانه است :)

البته جشن کنسل شدا

میدونسم این زهرا جشن بگیر نیس مث خودم تنبله دیگه

ولیخب کادوشو میذارم برا روزی ک برم خونه اش

از طرفی سمی هم تین هفته درگیر بود و پدرش علارقم علاقه اش میخواس ب ایوب جواب مثبت بده . ک مادرش گریه و زاری و فلان و تهش پسره زنگ زد و یه حرفایی ک نباید رو ب سمی زد و سمی هم عقلش سر جاش اومد و خدا رو شکر که جواب رد دادن ب پسره .

پسر بدی نبودا ولی اونجوری ک سمی میخواستش واقعا اون نمیخواست . سمی همش با پدر و مادرش میجنگید سر پسره اما پسره طرف خانواده اش گرفت در نهابت و خدا رو شکر چشای سمی باز شد

منه 23 ساله...

ما را در سایت منه 23 ساله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 21:17

صفحه بندی