محرم

خرید بک لینک
امروز صب اقای پ اومد دنبالم که با هم بریم خونشون . یهو دیدم داریم میریم خونه ی خواهر کوچیک اش که اونم بیاد . اعصابم خط خطی شد که چرا به من نگفت اونم قراره بیاد . یکم سر سنگین شدم خودشم فهمید کارش بد بوده . رفتیم خونشون یخ کردیم . خواست با خواهر زاده اش بخاری رو نصب کنه که دید بخاری خراب شده . خلاصه عصری برگشتیم خونه . خواهرزاده هاش و خواهرش رو هم بردیم خونشون رسوندیم . اومدیم خونه دیدیم مامان بابا نیسن . رفته بودن خونه خاله گل کمک . اخه حسین اقا پسر خاله گل خرج داشت امشب . خلاصه ساعت 7 مامان زنگ زد گفت ما هم بریم . رفتیم . همه بچه های خاله گل از تهران اومده بودن و واقعا نیاز به کمک ما نبود ولی خب رفتیم . من ک کلا داشتم ملحفه میدوختم تو ریختن و پخش به کمکم نیاز نشد .

خلاصه بعد اونجا اومدیم خونه و یکم حرف زدیم . همه مون درباره ی داداش اقای پ حرف میزدیم که حرف و عملش یکی نیس و ... احساس کردم اقای پ ناراحت شد :(

منه 23 ساله...

ما را در سایت منه 23 ساله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 16:01

صفحه بندی