خونه پدری

خرید بک لینک
من صب اومدم خونه,

اقای پ این اخر هفته رو برام کوفت کردا . اون دیروز که کله ی صبح اومده منو صدا میکنه برات چای بریزم؟ دلم میخواست خفه اش کنم اخه نمیبینی من خوابم؟ انتظار داشت بگم چون مادرت اینجاس من صبح زود پاشم ور دلش بشینم . خودش رفت با مادرش صبحانه خورد ولی من دیگه خوابم نبرد . بعد خودش زد بیرون کار داشت . من موندمو مادرش دیدم هی صدا میاد تو خونه گفتم آ حتما داره خونمو میگرده پاشدم دیگه . حالا مادرش میگفت چرا بیدار شدی کاری نداشتی که بخواب دیگه ... باید میگفتی اگه تو و پسرت بذارین

اینم از امروز که نه نشده منو صدا میکنه زود بریم من کار دارم منم عصبانی گفتم تو که همیشه کار داری ...

کلا از روزی ک خواهرش اینا اونجوری اومدن و بی ادب بازی در اوردن اعصاب ندارم.

خلاصه اومدیم خونه و اقای پ دوباره رفت و وقت ناهار اومدو بعدشم رفت عروسی دوستش که من نرفتم . خودشم اصرار نکرد که من برم با دوستاش راحت تر بود خب .

منم نشستم با مامان پشت سر خواهر شوهرام حرف زدن دلم خنک شد . مامان گفت مگه نبینمشون حالشونو میگیرم :)

خلاصه منم یکم خوابیدم

اصلا حس نداشتم این هفته کارای مدرسه رو انجام بدم بیشتر وقتم الکی تو گوشی گذشته

اقای پ هنوز نیومده

حوصله ی اونم ندارم

اصلا به این نتیجه رسیدم همه ی قهر کردنای ما سر همین خانواده ی رو اعصابش هستن

راسی جاری بزرگه بهم زنگید یکم باهم حرف زدیم . فعلا با این یکی دوستم تا ببینم خدا چی میخواد البته دوستی با سیاسته خب

منه 23 ساله...

ما را در سایت منه 23 ساله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت: 23:09

صفحه بندی