اقای پ این اخر هفته رو برام کوفت کردا . اون دیروز که کله ی صبح اومده منو صدا میکنه برات چای بریزم؟ دلم میخواست خفه اش کنم اخه نمیبینی من خوابم؟ انتظار داشت بگم چون مادرت اینجاس من صبح زود پاشم ور دلش بشینم . خودش رفت با مادرش صبحانه خورد ولی من دیگه خوابم نبرد . بعد خودش زد بیرون کار داشت . من موندمو مادرش دیدم هی صدا میاد تو خونه گفتم آ حتما داره خونمو میگرده پاشدم دیگه . حالا مادرش میگفت چرا بیدار شدی کاری نداشتی که بخواب دیگه ... باید میگفتی اگه تو و پسرت بذارین
اینم از امروز که نه نشده منو صدا میکنه زود بریم من کار دارم منم عصبانی گفتم تو که همیشه کار داری ...
کلا از روزی ک خواهرش اینا اونجوری اومدن و بی ادب بازی در اوردن اعصاب ندارم.
خلاصه اومدیم خونه و اقای پ دوباره رفت و وقت ناهار اومدو بعدشم رفت عروسی دوستش که من نرفتم . خودشم اصرار نکرد که من برم با دوستاش راحت تر بود خب .
منم نشستم با مامان پشت سر خواهر شوهرام حرف زدن دلم خنک شد . مامان گفت مگه نبینمشون حالشونو میگیرم :)
خلاصه منم یکم خوابیدم
اصلا حس نداشتم این هفته کارای مدرسه رو انجام بدم بیشتر وقتم الکی تو گوشی گذشته
اقای پ هنوز نیومده
حوصله ی اونم ندارم
اصلا به این نتیجه رسیدم همه ی قهر کردنای ما سر همین خانواده ی رو اعصابش هستن
راسی جاری بزرگه بهم زنگید یکم باهم حرف زدیم . فعلا با این یکی دوستم تا ببینم خدا چی میخواد البته دوستی با سیاسته خب
منه 23 ساله...
ما را در سایت منه 23 ساله دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47