یاسی - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 17:01
دیروز ساعت 7 پیش ب سوی مزون رفتیم . ساعت 9 رسیدیم که اقای خیاط هنو نیومده بود . یه ساعتی الکی تو خیابون چرخیدیم . رفتیم بانک مسکن .گفت نفری 30 بذارین یک ساله 120 بهتون وام میدیدم . اگه دوتایی سی بذارین دوساله بهتون 60 وام میدیم . اقای پ میگه من اگه سی داشتم که اصلا وامو میخواسم چیکار . الان اقای پ
سمی . مدرسه . خونه مادر شوهر - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 17:01
چهارشنبه سمی و مامانش و ابجیشو خواهرزاده های کوچولوش اومدن شهر ما . قرار بود باهم بریم بیرون . همین که بهم رسیدیم و بعد از سلام علیک و حرکت ، سر میدون ماشینشون و یه نیسان تصادف کردن که مقصر هم البته ابجی سمی بود . خلاصه همه مون شوکه بودیم . اول رفتیم صافکاری . بابا و افسانه رفتن صافکاری و ما کنار ما
مدرسه جدید - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 17:01
امروز بابا منو رسوند مدرسه جدید . اولش که در زدم و خواستم برم تو درشون وا نشد و یکی از همکارا از اونور درو برام وا کرد . رفتم تو دیدم ماهگل خانوم اونجا نشسته . اولین ضد حال . ماهگل خواهر همسایه مونه که تو مدارس میچرخه و لباس میفروشه . مدرسه قبلی هم میومد . بعدش با اون دوتا دست دادم ولی با مدیر دست ن
شارژر - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 17:01
وقتی میام اینجا ، اولین کاری که میکنم میزنم روی صفحه ی وبم و نگاه میکنم چندتا بازدید داشتم . حتی اگه یدونه هم باشه خوشحال میشم که میاین ومیخونین . تعدادتون کم هس ولی دوستون دارم :) فلفلم نمیدونم کجاس و کنکورش رو چیکار کرد دومین کاری که میکنم اینه که اهنگ وبمو میذارم پخش بشه :)گوشیم از بی شارژی خاموش
گیجم - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 16:01
سهلام این چند وقته انقد که همش اقای پ تو سرم میچرخه احساس میکنم الزایمری تر شدم .یادم رفته بود بهتون بگم طرح جابر زهرا از مرحله ی شهرستانی هم گذشت و وارد مرحله ی استانی شد :) روز دوشنبه هم برا دفاع رفته بود . ان شاءالله استانی هم اول بشه اصلا :) دیگه پر رو شدما دیگه خبری نیس اقای پ صبحی رفته بود مدر...
شب قدر - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 2:24
من خیلی مسخرم که واسه هر چیز مسخره ای ناراحت میشم بیخیالامروز با اقای پ رفتیم محضر و شناسنامه ها و سند ازدواجمونو تحویل گرفتیم. بعد هم که اومدیم خونه . هممم فک میکنم امروز خیلی روز خوبی بود . از طرفی:خدایا ممنونم برای همه ی محبتت برای همه ی لطفت برای همه ی بخشندگیت زبون من قاصره از بیان شکرگزاری تو
مامااااااااان - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 2:00
عح مامان چرا دس از گیر دادن بمن بر نمیداره عح امروز با اقای پ رفتیم مدرسشون . مدیرشون یه اقای صاف و ساده و بنظر کار بلد بود ک کلی ما رو تحویل گرفت و از اقای پ تعریف کرد .بعدش رفتیم مدرسه من و مدیرمون تا جایی که راه داشت ناز و نوز کرد خخخ بعد رفتیم اداره بعد خونه اومدیم اقای پ تا عصری پیشمون موند . ب...
عقد - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:37
امروز 17 خرداد من و اقای پ به طور رسمی عقد کردیم. ووی دیشب که اقای پ خونمون بود و من داشتم با مامان سر نذاشتن فیلم دوربین صحبت میکردم یهو اقای پ اومد میانجی گری کنه و منم ناخوآگاه بهش گفتم تو چی میگی و همین شد ماجرای قهرمون . اقای پ بهش برخورد و ا اون بدتر قهر کردن من بود که تا امروز ظهر ادامه داشت
مادر بزرگ آقای پ - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:37
خب از ظهری که آقای پ با داداشش رفتن کوه برای نمیدونم چه کاری . شب هم که طفلک رسید خونشون و تا اومدیم دو کلوم چت کنیم یهو اقای پ غیب شد.و بعد پیام داد که مادربزرگش فوت کرده و همه رفتن اونجا :( اونروزی که گف چهارشنبه نکبت گرفتم برا عقد میگفتم وا چرا صبر نکردی تا روز میلاد که فرداس . و مادربزرگ نیس . خ...
ماماااااااان - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:37
مامان چند وقته هی اعصاب منو خط خطی میکنه امروز رفتیم خرید پارچه و ا اونور رفتیم خونه شهری خانم تا ظرفای ملامینی که برا بله برون آورده بود رو براشون ببریم . نزدیکای افطار برگشتیم و دیدیم سماور سوخته .مامانم نه میذاره نه بر میداره میگه بعداز ظهر که خاله دلکش اومده بود و تو براش چای ریختی رو شمعک نذاش
گردش ما دوتا - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 0:04
خب سلام علیکم یه هفته ای از محرم شدن منو اقای پ میگذرهامروز صب که سر راهش میاد دنبال مامان و تا محل کارش میبردش، مامان بهش میگه امروز بیا و با خانومت برین برین یکم بچرخین . اخه یبار بعد مدرسه تا جنگل رفتیم مامان زنگ زد گفت زود بیاین خونه و گیر داد خخخ مامانم از بابا گیر تره . خلاصه منو اقای پ کلی تع
خوابم نمیبره - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:27
دیشب آقای پ و مادرش و داییشو داداشاش اومدن خونمون درباره مهریه و این جور چیزا حرف زدنو همه چی به خوبی تموم شد و قرار شد دو هفته دیگه عقد باشه و من هنگیدم اصلا من اینو میخوام واقعا؟؟؟ یه حس بدی دارم :(
ممنونم - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:27
فاطمه خانوم جانم ، صنوبر جانم ممنوووونم که با حرفای خوبتون آرومم کردین نمیدونم چرا اینطوری شدم .مثلا الان نه استرس دارم نه ناراحتم ولی یهو جوگیر میشم میگم نکنه دارم اشتباه میکنم میترسم آقای پ خیلی ذوق داره . از اون شب که اومده تو پوست خودش نیس همش داره پر پر میزنه اون ذوقی که اون داره رو من ندارم من...
دلهره ها برطرف شده - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:27
سهلام علیکم :)خوب باشید همیشه دوستای من مخصوصا فاطمه خانوم جان ، صنوبر جان و آقای عنایت . خب این چند وقتی ک نتونسم بنویسم خیلی اتفاقا افتاده که برجسته هاشو مینویسم . یکیش اینکه هرچی خواستم خبرو نگه دارمو دوستامو یهو سوپرایز کنم نشد . دو روز پیش بود فک کنم که ساعت 7.5 وقتی تو مدرسه بودم ماهو بهم زنگ
عح حوصله ندارم - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:27
چرا آدم بیکار میشه حوصله اش سر میره امروز امتحانات تموم شد خانم مدیر ب بچه های نمونه جایزه داد و ناراحت شدم ک چرا اسم 3 تا از شاگردامو ندادم .فقط ی درسشون رو خ گرفته بودن. خودم براشون جایزه میگیرم میدم بهشون ک غصه نخورن فردا میریم خرید . یه جوریه برام . مثلا دوس دارم یه نشون خوشگل و قیمتی بگیرن برام...
خرید عروسی - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:27
امروز من و مامان و آقای پ و خواهر کوچیکشون راهی خرید شدیم . خواهر کوچیکه خیلییی مهربونه . امیدوارم همیشه اینجوری بمونه.قرار بود مادرشون هم بیاد خدا رو شکر که نیومد وگرنه اسیر میشد با ما . از صب تا غروب داشتیم خرید میکردیم . صبی زنگ زد معذرت خواست و گفت عروسش که پا به ماست حالش خوب نیس و نمیتونه تنها
انتخابات - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:27
عح اقای پ از صبحی زود و با همون جون خسه رفته پای صندوق و هنو برنگشته امشب زهرا به بچه ها گفت ماجرای اقای پ رو حالا دعوتشون کردم که بیان دیگه . نمیدونم چرا از دوستام میترسم خخ اقای پ زودتر بیا دیگه
امروز چندمه؟ - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:27
هم اکنون اقای پ و داداش احمدش خونه ی ما هستن . از اونطرف علی و هادی هم اینجان. یعنی سابقه نداشته یبار اقای پ بیاد اینجا و ما مهمون نداشته باشیم .4. دیدار 15. صحبت 23 . اصلی . : با مامانش . : بعد خرید امروز چندمه ؟ با داداشش خب امروز ششمین باریه که اومده خونمون :) فردا کلی کار دارم تو مدرسه که هیچ کد...
غمگین - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:27
امروز صب خانم ش منو کشید یه گوشه و گفت چ خبرا؟ سرت شلوغه؟ خلاصه اینکه چون اقای پ با آقاش دوسته از ماجرا خبر داشت و تبریک گفت و گفت برا عروسی اگه تو دعوتم نکنی از اونور اقات اقامو دعوت میکنه . خلاصه ذوق اون بیشتر از من بود. امروز روز بدون کیف بود و بچه ها هر کار دلشون میخواست کردن . و مدرسه تموم شد .
ما متاهل شدیم - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:27
به نام خدا شلامدیروز مراسم بله برون و محرمیت با موفقیت انجام شد . از خوبی های جشن دیروز اومدن مصوم و ماهی بود که خیلی خوشحالم کردن . و از بدی هاش این بود که چون عروس شهری خانوم یکم بیشتر از حد معمول خودم ارایشم کرده بود احساس خیلی بدی داشتم و حس میکنم توی عکسا عین گلابی افتادم . حال مادر بزرگ همونطو...

برچسب‌های مرتبط

بی خوابی | بی خوابی های عاشقانه | بی خوابی کودک 2 ساله | خوبم به انگلیسی | خوبم مرسی | آزمون نظام مهندسی | آزمون استخدامی | قبول شدم | قبول شدم دانشگاه | پزشکی قبول شدم