خرید بک لینک
امروز صب خانم ش منو کشید یه گوشه و گفت چ خبرا؟ سرت شلوغه؟ خلاصه اینکه چون اقای پ با آقاش دوسته از ماجرا خبر داشت و تبریک گفت و گفت برا عروسی اگه تو دعوتم نکنی از اونور اقات اقامو دعوت میکنه . خلاصه ذوق اون بیشتر از من بود.

امروز روز بدون کیف بود و بچه ها هر کار دلشون میخواست کردن . و مدرسه تموم شد . اولین سال کاریم تموم شد . با همه خوبی ها و بدی هاش.

اخر ساعت که رفتم دفتر دیدم خانم پرورشی میگه چ خبره؟! و از قضا معلم کلاس اول از یکی از همکارا که همسایه اشه شنیده بود ماجرا رو خلاصه اونجا بود که همه قضیه رو فهمیدن و تبریکات.

همه چی خوب بود تا وقتی اومدم خونه و دیدم اقای پ بی حوصله اس

مادر بزرگش سکته مغزی کرده و وضعیتش معلوم نیس چجوری بشه.

همه ناراحتیم.

لطفا براش دعا کنید

کاش زودتر محرم میشدیم

لطفا دعا کنید

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

صفحه بندی