غمگین

خرید بک لینک
امروز صب خانم ش منو کشید یه گوشه و گفت چ خبرا؟ سرت شلوغه؟ خلاصه اینکه چون اقای پ با آقاش دوسته از ماجرا خبر داشت و تبریک گفت و گفت برا عروسی اگه تو دعوتم نکنی از اونور اقات اقامو دعوت میکنه . خلاصه ذوق اون بیشتر از من بود.

امروز روز بدون کیف بود و بچه ها هر کار دلشون میخواست کردن . و مدرسه تموم شد . اولین سال کاریم تموم شد . با همه خوبی ها و بدی هاش.

اخر ساعت که رفتم دفتر دیدم خانم پرورشی میگه چ خبره؟! و از قضا معلم کلاس اول از یکی از همکارا که همسایه اشه شنیده بود ماجرا رو خلاصه اونجا بود که همه قضیه رو فهمیدن و تبریکات.

همه چی خوب بود تا وقتی اومدم خونه و دیدم اقای پ بی حوصله اس

مادر بزرگش سکته مغزی کرده و وضعیتش معلوم نیس چجوری بشه.

همه ناراحتیم.

لطفا براش دعا کنید

کاش زودتر محرم میشدیم

لطفا دعا کنید

منه 23 ساله...

ما را در سایت منه 23 ساله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

صفحه بندی