سمی . مدرسه . خونه مادر شوهر

خرید بک لینک
چهارشنبه سمی و مامانش و ابجیشو خواهرزاده های کوچولوش اومدن شهر ما . قرار بود باهم بریم بیرون . همین که بهم رسیدیم و بعد از سلام علیک و حرکت ، سر میدون ماشینشون و یه نیسان تصادف کردن که مقصر هم البته ابجی سمی بود . خلاصه همه مون شوکه بودیم . اول رفتیم صافکاری . بابا و افسانه رفتن صافکاری و ما کنار ماشین بابا یکم نشسیم تا حال و هداشون عوض بشه . بعد همه با ماشین ما اومدیم خونه . و گردشمون اینجوری شد . بعد هم بابا ماشینو اورد و خدا رو شکر فقط چراغش خورد شده بود که بابا خودش حساب کرد و گفت مهمون ما هستن با خاطره بد نرن . بعد هم خودش پشت فرمون نشست و اونا رو تا شهرشون برد و بعد هم با ماشینای خط برگشت . خلاصه با اینکه اولش بد بود ولی تهش خوب تموم شد .

پنج شنبه با اقای پ رفتیم برای سازماندهی و مشخص کردن مدرسه ها . همه ی امتیاز بالاها و با سابقه ها مدرسه ها رو پر کرده بودن . ولی مدرسه پارسالم خالی بود چون ب خاطر اخلاق گند مدیر هیشکی اونجا رو برنداشته بود . خلاصه اقای پ که به عنوان دستیار اقای خ . ا کنارش نشسته بود هم هوامو داشت . اقای خ . ا پارسال بابای منو دراورد . ادم نامرد . بالاخره با خواست خدا یه پایه ی چهارم پیدا کردم تو یه مدرسه خوب و از شر مدرسه قبلیم راحت شدم . دوستم ک پارسال با پارتی بازی اقای خ . ا مدرسه نزدیک افتاده بود امسال بخاطر امتیاز کمش افتاد مدرسه ی من . با اینکه پارسال خیلی زجر کشیدم ولی دلم براش سوخت .

خوبی سازماندهی این بود دوستامو دیدم .بعد از سازماندهی با اقای پ ناهار رفتم خونشون . هم واقعا دوس ندارم زیاد برم اونجا احساس غریبی میکنم . با اینکه بعد از پاگشا اولین بار بود ک میرفتم اونجا

الانم با اقای پ لج کردم یه حرفی زدم ناراحت شد

فک کنم خوابیده

:( خو اونم ناراحتم کرد دیگه

منه 23 ساله...

ما را در سایت منه 23 ساله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:01

صفحه بندی