روز مزخرف
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 12:57
امروز فقط از درد ب خودم پیچیدم . حالت تهوع گرم و سرد شدن دل درد . با بد بختی درسای فردا رو آماده کردم . خدا کنه دیگه حالم بد نشه . فک میکنم ب قارچ حساسیت دارم . حتی فکر ک میکنم بهش هم حالت تهوع میگیرم . چرا اینطوری شدم :( امروز کلا گیر دادم ب علیرضا . جدیدا خیلی پررو شده . به حدی که تو روی من وامیست...
هفته ششم
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 1:10
امروز تو مدرسه آش پشت پای پسر خانم مدیر رو خوردیم خیلی خوشمزه بود :) زنگ چهارم ک اومدم دفتر دیدم خانم ش نزدیک صندلی من نشسته . اخه من همیشه یه جای ثابت میشینم . تعجب کردم . چایی برداشتم و از جیبم یه شکلات درآوردم دادم بهش :) یهو گفت خانم...یه چیز بپرسم ناراحت نشینا :| گفتم بله ؟ گفت یکی از همکارا هس...
جدیدا
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 1:10
جدیدا صبحا خواب میمونم و بابا مجبو میشه بیاد صدام کنه . جدیدا مدیر یه کارایی میکنه که باز هم میره رو اعصابم . جدیدا بعد از ظهر ک از مدرسه میام تا ساعت شش میخوابم . جدیدا نمازام یکی در میون شده . جدیدا تو کلاس بداخلاقم . اخه 34 تاااااااااااااااا خدایا ب کدومش برسم. امشب اقای اکبر و خانم بچه ها و اقای...
تولد یاسین کوچولو
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 1:10
امروز تولد یاسین کوچولو بود . پارسال همین موقع همه رفتیم بیمارستان پیش ف و چند روز بعدش هم رفتیم خونشون . یادش بخیر دانشگاه . خیلی بهمون خوش میگذشت. ولی هی نق میزدیم زودتر تموم بشه . قدر ندونستیم . شاید بعضیا بگن معلمی خیلی شغل خوبیه و داری ناشکری میکنی ولی ب عنوان ی سال اولی واقعا داره سخت میگذره ....
جلسه
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 17:56
امروز مدرسه تعطیل بود . چون برا همه معلما با هم جلسه گذاشتن تعطیل کردیم مدرسه رو .جلسه تو مدرسه ی مصوم اینا بود . همون مدرسه ای ک اقای خ میخواس منو بفرسه ولی من قبول نکردم. صب ک رسیدم با خانم کلاس دومای همون مدرسه یکمی پشت در موندیم تا خانم معاون اومد و در رو وا کرد .بعدشم ف ح رسید و منو برد دفتر .ی...
فردا هفته ی چندمه:|
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 17:55
کلی کار دارم . با اینکه میشه گف چهار روز تعطیل بودم ولی به هیچ کاری نرسیدم . پوشه کارامون برنامه نداره هنو . باید یه عالم برنامه ریزی کنم .
خرابکاری
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 6:54
امروز صبح قبل اینکه وارد کلاس بشم ، یه دلشوره ای افتاد تو دلم . سه بار توحید رو خوندم و رفتار کلاس . هنوز رو جام ننشسته بودم که برکیارق نمیدونم چجوری علیرضا رو با صندلیش انداخت زمین . صندلی شکست که هیچ ، حالا مگه میتونم جلوی گریه علیرضا رو بگیرم . اونم که دنبال بهونه برا گریه .خلاصه بعد اینکه علیرضا...
خواب بد
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 6:53
خواب بد دیدم . میترسم. بیدار ک شدم دیدم مامان حسابی پتو پیچم کرده . گرمم شده . بیرون صدای زوزه سگ میاد .قشنگ جو رو ترسناک کرده . خوابم پرید. :(
پایان هفته ی چهارم
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 6:53
همه چی خوبه اگه آدما دو رو نباشن. نمیدونم چه هیزم تری به این کارمندای مدرسه فروختم . صب ک رسیدم مدرسه خانم مدیر با خنده گف ای وای دیروز جا موندی؟ منم توضیح دادم ک آره. بعدش ه بهم گفت تو ک نبودی مدیر داشت میگفت دیروز جا موندی و تو کلاس ب یکی از بچه ها درس دادی و ... و گف خانم معاون قیافه شو یطوری کرد...
مامان و بابای زهرا
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 6:52
ساعت 8.5 بود فک کنم ک زنگ در رو زدن و بعله مامان و بابای زهرا اومدن عیادت داداش.خیلی وقت بود که خونه ی ما نیومده بودن.البته بابای زهرا هر سال عید میاد.اما مامانش خیلی سال پیشا اومده بود پیشمون.ماشاءالله خوش صحبت هم که هست... زهرا دوست دوران دبستان و راهنماییم هست و ادن زمانا جزء دوستان صمیمی من بود....
دست داداش شکست.
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 3:20
صب که هیشکی خونه نبود داداش تو دشویی لیز میخوره دستش میشکنه :( همون دستش ک قبلا شکسته و عملش کرده. خدا رحم کرد بهمون سرش ب جایی نخورده :( خدایا سپاس امروز خانم مدیر جواب سلاممو داد . دوس ندارم برم مدرسه. بچه ها سرمو میخورن . اصلا بدم اومده از اونجا .کوفتم شده . کاش بچه هام بیست تا بودن. از ساعت 3 تا...
سوگند
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 3:19
صب ک پامو گذاشتم کلاس گفتم همه دست راستشونو بیارن بالا و قول بدن ک امروز بچه های خوبی باشن. قول دادن.کلاس چنان با نظم بود ک خودم باورم نمیشد.زنگ دوم هم عالی بودن.زنگ سوم رفتیم ورزش.پسرا با معلمشون من با دخترام کلی بازی کردیم.زنگ چهارم مگه دیگه میشد نگهشون داشت؟ از شانس من معاون هم همون دقایق ابتدایی...
مهمان داری
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 0:02
کل امروز مهمون داشتیم.عح مهین خانم و اقاش و زن دایی بابا و مصومه.از مهین خانمه خوشم نمیاد هرچند ک دیگه اخر اخرا داشت خوشم میومد.ولی اقاش خیلی خوب بود . من خیلی بچه ی بدیم.ب نصیحتای بابام گوش نمیدم.شاید بخاطر مدل نصیحت کردنشه . ک بلند بلند و ب صورت تحمیلی میگه.منم تو کلاس همینطوریم.تحمیل میکنم.کاش مث...
هفته ی چهارم
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 0:02
فردا هفته ی چهارم مدرسه شروع میشه . قلبم شالاپ شالاپ میزنه . من کی میخوام یاد بگیرم که قوی باشم ایا :| البته مثل هفته ی اول دل نازک نیسم ولی بازم دلهره دارم ک اتفاق بدی برام بیفته. قراره فردا گلدون ببرم برای کلاس . و ی جعبه برا وسایل آزمایشمون.و جدول ارزش مکانی. :) خدا کنه فردا بچه های خوبی شده باشن...
پیچ تو پیچ
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 16:13
درست حدس زدم .زهرا رفته اراک.ولی خدا رو شکر تونسم باهاش حرف بزن.قرار شد به م پیام بده و اطلاعات لازم رو کسب کنه.قلبم تند تند میزنه. البته فقط به خاطر اون موضوع نیس.بخاطر مدرسه هم هست.فکر میکنم ه آدم خوبی نیست.فکر میکنم از این آدمایی ک حرف منو ب یکی دیگه میزنه حرف اونو برای من میاره.باید بیشتر احتیاط...
تاسوعا
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 8:52
امروز من و بابا و مامان و داداش و خاله با دسته محله مون رفتیم اون یکی محله . با عزاداری محله مون کیف نمیکنم.خیلی شل و ولن . کاش یزدی بودم اصلا . اونا چقد عالی میخونن اخه . اوم. دوستم پی ام داده ولی بازش نکردم. منتظرم زهرا آن بشه باهاش حرف بزنم . از شانس من فک کنم اونم رفته اراک برادرزاده شو ک تازه د...
جلسه برگزار شد
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 22:48
حالم خیلی بده. جلسه امروز مدیر اومد کلاسم و هر حرفی زدم دخالت کرد.45 دقیقه حرف زد.بعد اینکه رفت.تونستم ی ربع راحت با اولیام حرف بزنم.نمیتونم جزئیاتو بنویسم. بنظرتون اشنا شدن با ی ادمی ک نمیشناسم ولی اون منو میشناسه منطقیه؟ ی ادمی ک دوستم معرفی کرده.نمیدونم چرا نگفتم نه.اشتباه کردم؟ اره هم نگفتم
فشار پایین
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 9:05
از دیروز همینطور فشارم افتاده.طوبی میگه وقتی فشار میفته شیرینی روش تاثیری معکوس هم حتی میذاره.بهتره آدم چیزای پرچرب و حتی شوری مصرف کنه در این شرایط. خب من نمیدونسم.هی شربت میخوردم خوب نمیشدم.امروز دیگه داشتم غش میکردم. ولی الان خوبم.فردا هم حلسه با اولیا گذاشتم.تو کلاس گفتم یازده ولی بعدا ک همه رفت...
شنبه ی هفته ی سوم
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:19
عح چرا انقد زود از مدرسه زده شدم؟ تو هفته ی سوم؟ از کلاسم خوشم میاد اما کارمندا نه. اصلا دلم نمیخواد یک دقیقه هم پیششون بشینم. از بس انرژی منفی میدن سمتم.مخصوصا مدیر . برنامه ی فردام مونده.میخوام لپ تاپ ببرم هم برای قرآن و هم برای اجتماعی . مقواها رو بچسبونم تو کلاس .بچه ها دستاشونو کشیدن و بریدن.هم...
رگ نوشتن
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:19
فهمیدم که اصولا وقتی خیلی خوشحالم و یا خیلی ناراحتم عمرا سمت اینجا نمیام. ولی روزایی که معلوم نیس چ مرگه همش اینجام. مخصوصا وقتی میخوام وقت تلف کنم و یا منتظر سمی هستم. :(چرا این روزا همه یه مرگشون هس؟ عح بینگ بله؟ بابا برگشت از مسجد صدای آقاهه میاد از مسجد و صدای طبل . اما نمیفهمم چی میخونه. فوتبال...