
امسال اولین سالیه که شام غریبان نرفتم مامان و خاله و داداش رفتنوقتی شوهرم همرام نیست دیگه کجا برمقربون امام حسین برم ترجیح میدم تو خونه بمونمو زیارت عاشورا بخونمدیشب یه هیئت ما رو برده باز منو برده جلو خانوادش ریخت اونا رو ببینم الانم که رفته خونه خواهرش ننه جونشو ببره شام غریبان حتما . من که دیگه باهاش حرف نزدم .اینا رو اینجا بنویسم سال بعد خر نشم با اونا برم هیئت .خیلی غمگینماز یه طرف هم همش سردمه و پاهام درد میکنه...
ادامه مطلب
سلام علیکماینجا سالن, زیبایی, یا همون ارایشگاه خودمونه. من نیم ساعته نشستم اینجا منتظرم نوبتم شه سوزان داره ابروهای مادرشو تتو میکنه من و اقای پ ظهری برا ناهار اومدیم خونه مادرشوهر یه ساعتی خوابیدم مادر...
ادامه مطلب
امرو مامان تصمیم گرفت بره خونه بابا ...
ادامه مطلب
دیروز اول یه سر رفتیم مدرسه ی سابقم بعد رفتیم پیش فیلمبردار الکی ازش تشکر کردیم خخخ و بعد رفتیم شیرینی فروشی برا ارایشگر شیرینی خریدیمو از اون اقاهه هم تشکر کردیم برای کیک قشنگی ک درس کرد برامون . بعد رفتیم ارایشگاه تسویه حساب . و بعد اومدیم خونه . اقای پ از بابا اجازه مو خواست برای بردنم ب جشن بله برون برادرزاده ی ناتنیش . و بابا اجازه نداد و اقای پ ناراحت شد و حال منو درک کرد وقتی ک میخواست...
ادامه مطلب
پریشب اقای پ بهم گفت خیلی وقته به مامانم زنگ نزدی. یه زنگ بهش بزن خوشحال میشه . من مامان اقای پ رو خیلی دوس دارم ولی خجالت میکشم بهش زنگ بزنم اخه هر دفعه که زنگ میزنم فقط در حد سلام مامان خوبی چه خبر باهاش صحبتم میاد . اونم همینطوریه . برا همین از زنگ زدن بهش تفره میرم . و از طرفی به خودم میگم چرا ا...
ادامه مطلب
خب سریع بنویسم . پنجشنیه ما چهارتا و دایی بهمن اینا و خاله گل و سبا خانوم و اقاش و خاله شهری و عروسش و پسرش و ملیسا کوچولو رفتیم به سمت خونه ی اقای پ . منو اقای پ باهم رفتیم من یکم استرس داشتم . وووی وقتی رسیدیم گوسفندو کشتن و گفتن باید از روی خونش رد بشی منم نوک کفشو زدم بهش و سریع پریدم از روی بد ...
ادامه مطلب
عح اقای پ از صبحی زود و با همون جون خسه رفته پای صندوق و هنو برنگشتهامشب زهرا به بچه ها گفت ماجرای اقای پ رو حالا دعوتشون کردم که بیان دیگه . نمیدونم چرا از دوستام میترسم خخ اقای پ زودتر بیا دیگه ...
ادامه مطلب
چرا نمیتونم بخوابم ...
ادامه مطلب
فردا جلسه دارم . امیدوارم فردا از اولیا انرژی مثبت بگیرم و روز خوبی داشته باشم . باید شاد بود . امروز 8 نفر نیومده بودن . فک کنم چهارشنبه از من ویروس گرفتن . خلاصه کلاس امروز عالی بود . آرام و بی تنش . فکرشو کنید با 8 تا شاگرد کمتر چقد کلاس خوب میشه . اصلا خدا کنه فردا هم نیان اون 8 نفر . احساسی ک ب تو دارم ی حس فوق العاده اس من عاشق کسی شدم ک خیلی صاف و سادس اهنگ گوش میدما . هنگ قاط در حال جذب انرژی فوت فوت فوت انرژی منفی دور شو...
ادامه مطلب
امروز جلسه ای سرشار از آرامش را سپری کردیم :) ماشاءالله ماشاءالله ماشاءالله . بدون هیچ گونه مزاحمتی . آخه خانم مدیر رفته بودن بیرون مدرسه خخخ خدا رو شکر فقط هم مامان ها اومده بودن و موذب بودن هم نداشتیم . مامان علیرضا چقد با نمک بود :) و فقط مامان امیر مهدی رو با ده من عسل نمیشد خورد . خدا رحم کرد این بچه مخ نیس . برگشته میگه براش کلاس ریاضی بذار باهات حساب میکنیم :/ پررو . انگار من بیکارم . حالا خوبه من از وقت خودم و بدون اجر و مزد یه ربع بعد مدرسه با بچه هایی که ریاضیشون ضعیفه کار میکنم :/ شاید من پرروش کردم . ولی به جز اون بی مخ از همه انرژی مثبت گرفتم . خدا رو شکرررررررررررررررررر امروز هم مثل دیروز 7.8 نفر غایب بودن و کلاس بسیار بسیار آرام بود . مخصوصا با نبود محمد :) آنفولانزا گرفته . ...
ادامه مطلب
گفتم بازرس قراره بیاد مدرسه !؟ دعا کنید نیاد امروز و فردا...اخه توی پوشه ی کارم حتی یدونه طرح درس هم نیست . دوباره همون آهنگ دلم گرفت فقط منم که نمیخوام تو شهر خودم زندگی کنم یا شما هم اینطوری هستید ؟ دلم میخواد سفر کنم . تو سفر باشم . نه جاهای لوکس و شلوغ . جاهایی که مردمش ساده باشن . یادش بخیر کردستان ... خوزستان ... اصلا هر جا غیر اینجا حال سفر رو دوست دارم :( عح دور شو انرژی منفی...
ادامه مطلب
امروز مدرسه تعطیل بود . چون برا همه معلما با هم جلسه گذاشتن تعطیل کردیم مدرسه رو .جلسه تو مدرسه ی مصوم اینا بود . همون مدرسه ای ک اقای خ میخواس منو بفرسه ولی من قبول نکردم. صب ک رسیدم با خانم کلاس دومای همون مدرسه یکمی پشت در موندیم تا خانم معاون اومد و در رو وا کرد .بعدشم ف ح رسید و منو برد دفتر .یکم منتظر شدیم مصوم هم اومد . بعدش م و بعد رفتیم بیرون دفتر و بعدش نماز خونه .کلی معلم جمع شدن.خانم و اقا . یکی رو دیدم ک فکر میکنم همون اقاهه بودش.اونم همش طرف ما رو نگا میکرد .ولی بازم مطمئن نیسم .خلاصه بعد از سخنرانی اقای رئیس در نمازخانه :) رفتیم توی کلاسامون . اقای ...
ادامه مطلب
ساعت 8.5 بود فک کنم ک زنگ در رو زدن و بعله مامان و بابای زهرا اومدن عیادت داداش.خیلی وقت بود که خونه ی ما نیومده بودن.البته بابای زهرا هر سال عید میاد.اما مامانش خیلی سال پیشا اومده بود پیشمون.ماشاءالله خوش صحبت هم که هست... زهرا دوست دوران دبستان و راهنماییم هست و ادن زمانا جزء دوستان صمیمی من بود.نسبت فامیلی هم داریم . دلم هم براش تنگ شده :( تا 12.5 نشستن. من دیگه داشتم از حال میرفتم.همه شام خورده بودن فقط من مونده بودم سرم خلوت بشه.روم نمیشد جلو اونا هم شام بخورم.بعد رفتنشون مامان گف دلم خنگ شد تا تو باشی مثل آدم بیای با ما غذا بخوری. ده درصد خواب امروز خوب. خد...
ادامه مطلب
حالم خیلی بده. جلسه امروز مدیر اومد کلاسم و هر حرفی زدم دخالت کرد.45 دقیقه حرف زد.بعد اینکه رفت.تونستم ی ربع راحت با اولیام حرف بزنم.نمیتونم جزئیاتو بنویسم. بنظرتون اشنا شدن با ی ادمی ک نمیشناسم ولی اون منو میشناسه منطقیه؟ ی ادمی ک دوستم معرفی کرده.نمیدونم چرا نگفتم نه.اشتباه کردم؟ اره هم نگفتم...
ادامه مطلب
سهلاااااام . من برگشتم .البته میدونم کسی اینجا منتظر برگشتم نبود.خخخ وووی همه بچه ها پایه هاشون مشخص شده . منم فردا باید برم ببینم چندمو بهم دادم دیگه نمیخوام درباره ی رابطه بازی ها و حق خوری ها و اعصاب خوردی ها بنویسم . الان که حالم خوبه نباید خرابش کنم. ما سه روز خونه ی عمو کرده موندیم. هرچه قدر از مهمونوازی کردستانی ها براتون بنویسم کمه.خیلی آدمهای راحت و صمیمی و مهربونی هستن . همه چی آرومه اونجا . فرهنگ و زبانشون رو حفظ کردن. به بچه هاشون اول کردی یاد میدن . توی خونه و خیابون و عروسی لباس کردی میپوشن و چقد هم قشنگه . یعنی به حدی ازشون خوبی دیدم که دلم میخ...
ادامه مطلب
فردا شهادت امام باقر عزیزه :( نمیدونم چرا امام باقر رو خیلی دوست دارم . چرا من انقد ایمانم شله ؟ خوش بحال شمایی که قوی هستی . از خودم خجالت میکشم . چرا عروسی صائب امشبه؟ یادم جشن ازدواجشم خورده بود ب شهادت . شاید واسه صائب نبود.نمیدونم. آلزایمر گرفتم. یه سرگرمی میخوام که جای کاراهای بیخود رو بگیره ازم. امروز فرهان اومد پیشمون . با خاله امروز از ییلاق برگشتن . گفتم خاله خانم مامان اینا فوت کرد؟ فرهان گفت خاله کلی گریه کرده.کسی بهش نگفته بود . سرم درد گرفته. باید تحمل کنم...
ادامه مطلب