پریشب اقای پ بهم گفت خیلی وقته به مامانم زنگ نزدی. یه زنگ بهش بزن خوشحال میشه . من مامان اقای پ رو خیلی دوس دارم ولی خجالت میکشم بهش زنگ بزنم اخه هر دفعه که زنگ میزنم فقط در حد سلام مامان خوبی چه خبر باهاش صحبتم میاد . اونم همینطوریه . برا همین از زنگ زدن بهش تفره میرم . و از طرفی به خودم میگم چرا اون یه دفعه بهم زنگ نمیزنه . اصلا گیرم اون نمیتونه چرا دختراش بهم زنگ نمیزنن . خوابگاه که بودم هر کدوم دوستام که عروس میشدن مادرشوهراشون فرت فرت زنگ میزدن نازشونو میکشیدن . اینا رو به اقای پ نگفتم ولی خودمو زدم به نشنیدن ک به مامان زنگ نزدم . سر همین باهاش سنگین بودم . دیروز قرار بود بیاد خونمون . گفت بعد از ظهر میخوام ابجی اینا رو ببرم بیرون تو هم بیا . گفتم نمیشه و نرفتم . اندازه 5 نفر هم برنج شستم . که پیام داد کار پیش اومده ناهار نمیتونم بیام . منم فقط گفتم باشه . خلاصه بعد از ظهری که داشتن میرفتن بیرون زنگ زد گفت ابجی اینا میگن تو چرا نیومدی و خواهرش گوشی رو گرفت و تعارف کرد و منم گفتم خونه تکونی داریم و مامان دست تنهاس .
شب اومد بازم سرسنگین بودم باهاش تا نزدیکای دو پیام میدادیم درباره ی کارایی که باید واسه عروسی کنیم صحبت میکردیم. سر بحث سرویس طلا گفتم باید خوچل باشه . خب اقای پ میتونس بگه باشه خوچلشو برات میگیرم ولی مث اینکه فقط قیمتش براش مهمه. یعنی حاضره یه چیز زش برام بگیره ولی قیمتش مناسب باشه میگه بعدا خو عوضش میکنیم .
قیمتش کم باشه یا زیاد برام مهم نیس فقط منظورم از خوچلی خوشگلیش بود . خو منم یدونه دختر مامان بابامم تا حالا هرچی خواستم برام تهیه کردن دلم نمیخواد اقای پ سمبل کاری کنه .ما خیلی باهاشون راه اومدیم همه جوره مامان و بابا هواشو دارن ولی اون یکم فکر منو نمیکنه . میتونسی الکی بگی باشه
منم امروز اصلا خبرشو نگرفتم. اونم نگرفت که معلومه به اونم برخورده . نیم ساعت پیش پیام داده
خدایی نکرده یه خبری ازم نگیری
منم گفتم خودت چرا یه خبری نمیگیری
همین
عح اصلا مجرد بودم بهتر بود الان ییلاق بودم داشتم لذت میبردم
منه 23 ساله...
ما را در سایت منه 23 ساله دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:01