۲۶ سالگی هم اتفاقات خوب داشت هم بد . خیلی سخت گذشت بهم . خیلی ادما رو شناختم . بزرگتر شدم . خیلی خطاها کردم . خیلی سخت گذشت ب طور کلی . سال سختی .
خدا کمکم کنه ۲۷ سالگی خوبی داشته باشم .
امروز همکارام تو مدرسه سوپرایزم کردن و برام تولد گرفتن قیافه ی من دیدنی بود شوکه شده بودم هیچ کس تا حالا تولدم سوپرایزم نکرده بود . کار مدیر بود خیلی خجالت کشیدم و کلی همش تشکر میکردم :)
بعد مدرسه بابا اومد دنبالم اومدم هونه لباس عوض کردم رفتم خونشون . اخه پ رفته بودشنوایی سنجی .
وقتی غروب برگشت هی دپرس و اینا طرف بهش گفته سکته شنوایی کردی و برو پیش دکتر فلانی رییس بیمارستان فلان اون میتونه کاری کنه برات . اینم رفته بود رشت و دکتر نبود و خسته و ناامید برگشته بود . ما گفتیم اقا علم انقد پیشرفت کرده طرف کر مادرزاده میتونه بشنوه الان حالا تو شنواییت کم شده اونم از یه گوش چرا غصه میخوری . خلاصه اینکه کوفت شد برام همه چی . کیک هم خریده بود .
یهو غروب دیدم زنگ زدن ب بهمن ک کجایین نا میایم اونجا . کیا دوتا خواهراش حالا من اعصاب اونا ندارم هی دورم میپلکن . هیچی دیگه اومدن و مامانم انقد پذیرایی کرد ازشون خودشون شرمنده شدن . اخه کادو هم ک نمیدن فقط میان بخور بخور . زحمت کشیده بودن فقط شیرینی خریده بودن ایش .
خلاصه تولد گرفتیم . من در طول تولد اصلا یادم نبود ک پ برام کادو نخریده . ولی بعدا ک یادم اومد دپرس شدم ولی بازم گذاشتم حساب اینکه حالش خوب نبوده
هعی
اینم از این
خدایا از فردا تا پایان ۲۷ سالگی به امید خودت
منه 23 ساله...ما را در سایت منه 23 ساله دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 35