
استرس گرفتماخه جاریم تو واتس بهم پیام داده و درباره سنبل هفت سینم داره تز میده البته داره تعریف میکنه ها ولی من استرس میگیرمامروز موقع ناهار یعنی نزدیکای ۳ :) دیدیم شماره داداش پ و زن داداشش رو گوشیشه...
ادامه مطلب
امروز بالاخره امتحاناتم تموم شد و چه حس بدی بود که بدون مرور سر جلسه نشسته بودم و جواب سوالات ب اون اسونی رو فراموش کرده بودم .بچه های دانشگاه خیلی تقلب میکنن از نوشتن جواب تو برگه تا مشورت باهم و حت...
ادامه مطلب
امروز تولد اقای پ استبعد مدرسه زودی ناهار خوردیم خسته و کوفته با فاطمه راه افتادیم رفتیم کلاس فیلمسازی . یه استاد جدید داریم برای درس جدید فیلمنامه نویسی خیلی بلده . کلاسشم سراسر جدیت و شلوغ یعنی بچ...
ادامه مطلب
۲۶ سالگی هم اتفاقات خوب داشت هم بد . خیلی سخت گذشت بهم . خیلی ادما رو شناختم . بزرگتر شدم . خیلی خطاها کردم . خیلی سخت گذشت ب طور کلی . سال سختی .خدا کمکم کنه ۲۷ سالگی خوبی داشته باشم .امروز همکارام ...
ادامه مطلب
سلام . یه هفته ی شلوغ دیگه رو هم پشت سر گذاشتم .شاید این هفته هفته ی اخر دانشگاه باشه پس تا دوشنبه یه پاور پوینت باید حاضر کنم و یه تحقیق که بدم به دوتا استادچند جلسه از جزوه هامم ننوشتم باید بنویس...
ادامه مطلب
تو این ۳ سالی که گذشت و معلم بودم حتی در بدترین شرایط جسمی هم رفتم مدرسه ولی با ماجراهای امسال هر روز میگم گور بابای مدرسه . در نتیجه دیروز زنگ زدم مدیر و گفتم امروز مدرسه نمیام .پ شب برگشت خونه چون لباسای مدرسه ش همراش نبود متم اینجا موندم تا استراحت کنم . صبح با گلو درد از خواب پا شدم . خیلی گلوم درد مسکنه و زده ب گوشم . میخوام چند ساعتی مفید درس بخونم دوشنبه امتحان دارمزهرا هم دیروز اومد اینجا کتابشو گرفت و رفت...
ادامه مطلب
من از دبستان و راهتمایی یه دوستی داشتم که خب از نظر خانوادگی خیلی با ما فرق داشتن خواهر برادرای بزرگتر از خودش داشت ک همچین مودب و فرهیخته هم نبودن . نمیگم حالا ما فرهیخته ایم نه نیسیم ولی مودب سعی می...
ادامه مطلب
صبح تو مدرسه دیدم خواهر شوهر کوچیکه اسمس داده حال بنده رو پرسیده تو دلم گفتم باز چه نقشه ای دارهنیم ساعت پیش اقای پ داشت با یکی بحث میکرد که تو میشینی برا خودت خیال پردازی میکنی و بد بینی من که همیشه ...
ادامه مطلب
هم اکنون برادرشوهر و خواهر شوهر و اعضای خانواده شان در منزل پدری ما هستند و ما هم نیز . حللا چی شد که اینجوری شد . چهارشنبه ک کیک درس کردم و تولد تندی گرفتیم و اومدیم خونه ما و اینجا هم تولد گرفتیم بر...
ادامه مطلب
خب من پن شنبه غروب سوپ مامان پزم به بغل رفتم خونه مادر شوهر . خواهر شوهرم هم اونجا بود . خدا رو شکر لفت بازی در نیاورد و اتفاقی بینمون نیفتاد که بیام تعریف کنم . فقط فهمیدم چشاش شوره با چیزایی که مادر...
ادامه مطلب
اخرین پستی که گذاشتم بعدش رفتم خیاطی و پارچه هامو دادم اما گفت باید لایه حریر بگیری که مشکیشو پیدا کردم اما تا الان یاسی هنوز نه یکشنبه یا دوشنبه بود ک مامان و بابا و داداش با آش و آلومسمی اومدن پیشمو...
ادامه مطلب
عصر جمعه رفتم پیش مامان اینا و شب یلدا اونجا بودم کلی زحمت کشیدم سفره ی خوشگل انداختم اما موقع خوردن هیچی از گلدم پایین نمیرفت این هفته خیلی کم پیش مامان بابام بودم. صبح ک خسته و کوفته رفتم مدرسه شب ه...
ادامه مطلب
سلام چطورید کجایین من جدیدا خیلی کار دارم به خاطر نزدیک شدن امتحانات جابر هم هست تازه نوشتنم نمیاد فقط اینو بگم کع یه گل کاغذی درست کردم و میخوام بازم درست کنم برا تولد اقای پ و خودم ...
ادامه مطلب
مهمونی به پایان رسید اینا اومده بودن فضول,ی والا اولش که نشستن و پذیرایی اخرش دلشون طاقت نیاورد کوچیکه گفت پاشیم بریم اتاقا رو ببینیم . دست منم گرفته حالا . خواهر بزرگه و دختراشم دنبالمون . اومد تو آش...
ادامه مطلب
خواهر شوهر کوچیکه دیشب ب مادر شوهرم میگفت تو بمون اینجا کجا میخوای بیای . اولا که تو نمیگفتی هم ما نگهش میداشتیم دوما یادم باشه ایندفعه رفتم خونش با مادرشور . بهش بگم شما خونه دخترت بمون کجا میخوای ب...
ادامه مطلب
من صب اومدم خونه, اقای پ این اخر هفته رو برام کوفت کردا . اون دیروز که کله ی صبح اومده منو صدا میکنه برات چای بریزم؟ دلم میخواست خفه اش کنم اخه نمیبینی من خوابم؟ انتظار داشت بگم چون مادرت اینجاس من صب...
ادامه مطلب
نگین خانم چرا وبلاگتون برام باز نمیشه ؟ ادرسو درست وارد کردین ؟...
ادامه مطلب
امرو مامان تصمیم گرفت بره خونه بابا ...
ادامه مطلب
امروز بچه ها یکم سر و صدای بیشتری تولید کردن . فردا باید محکم تر تر باشمولی فک میکنم همه به جز ایدین رو میشه تحمل کرد . اخه فازش با بقیه فرق داره . همش میخنده . حواسش به هیچی نیست و فقط باید ازش کار کشید تا هم میرم بالا سر یکی صدام میزنه که برم پیشش. باید یه نیمکت به کلاس اضافه کنم رامتین و مهدی رو بنشونم اونجا . امروز چادرمو ورداشتم تو دفتر . انقد پارسال تو دفتر چادر گذاشته بودم امروز ک بر...
ادامه مطلب
امشب عروسی مصوم بود . قرار بود زهرا و حمید بیان خونمون بعد باهم بریم عروسی و شب پیشمون بمونن . ولی حمید خجالتیه و بعد قرار شد با دوست حمید که ماشین داره بیان تا شب بتونن برگردن خونه . ساعت 9 بود فک کنم که رفتیم و نزدیک تالار ماشین زهرا اینا رو دیدیم و با هم رفتیم تو . همه چی خوب بود . مصوم هم عروس شد رفت خونه خودشون .خواهر اقای پ هم اومده بود . چقد مهربونه . من و زهرا و ماهی و حیران و مریم ک...
ادامه مطلب