
استرس گرفتماخه جاریم تو واتس بهم پیام داده و درباره سنبل هفت سینم داره تز میده البته داره تعریف میکنه ها ولی من استرس میگیرمامروز موقع ناهار یعنی نزدیکای ۳ :) دیدیم شماره داداش پ و زن داداشش رو گوشیشه...
ادامه مطلب
امروز تولد اقای پ استxa0بعد مدرسه زودی ناهار خوردیم خسته و کوفته با فاطمه راه افتادیم رفتیم کلاس فیلمسازی . یه استاد جدید داریم برای درس جدید فیلمنامه نویسی خیلی بلدهxa0 . کلاسشم سراسر جدیت و شلوغ یعنی بچ...
ادامه مطلب
سلام . یه هفته ی شلوغ دیگه رو هم پشت سر گذاشتم .شاید این هفته هفته ی اخر دانشگاه باشه پس تا دوشنبه یه پاور پوینت باید حاضر کنم و یه تحقیق که بدم به دوتا استادxa0چند جلسه از جزوه هامم ننوشتم باید بنویس...
ادامه مطلب
تو این ۳ سالی که گذشت و معلم بودم حتی در بدترین شرایط جسمی هم رفتم مدرسه ولی با ماجراهای امسال هر روز میگم گور بابای مدرسه . در نتیجه دیروز زنگ زدم مدیر و گفتم امروز مدرسه نمیام .xa0پ شب برگشت خونه چون لباسای مدرسه ش همراش نبود متم اینجا موندم تا استراحت کنم . صبح با گلو درد از خواب پا شدم . خیلی گلوم درد مسکنهxa0 و زده ب گوشم . میخوام چند ساعتی مفید درس بخونم دوشنبه امتحان دارمزهرا هم دیروز اومد اینجا کتابشو گرفت و رفت...
ادامه مطلب
من از دبستان و راهتمایی یه دوستی داشتم که خب از نظر خانوادگی خیلی با ما فرق داشتن خواهر برادرای بزرگتر از خودش داشت ک همچین مودب و فرهیخته هم نبودن . نمیگم حالا ما فرهیخته ایم نه نیسیم ولی مودب سعی می...
ادامه مطلب
صبح تو مدرسه دیدم خواهر شوهر کوچیکه اسمس داده حال بنده رو پرسیده تو دلم گفتم باز چه نقشه ای دارهنیم ساعت پیش اقای پ داشت با یکی بحث میکرد که تو میشینی برا خودت خیال پردازی میکنی و بد بینی من که همیشه ...
ادامه مطلب
هم اکنون برادرشوهر و خواهر شوهر و اعضای خانواده شان در منزل پدری ما هستند و ما هم نیز . حللا چی شد که اینجوری شد . چهارشنبه ک کیک درس کردم و تولد تندی گرفتیم و اومدیم خونه ما و اینجا هم تولد گرفتیم بر...
ادامه مطلب
عصر جمعه رفتم پیش مامان اینا و شب یلدا اونجا بودم کلی زحمت کشیدم سفره ی خوشگل انداختم اما موقع خوردن هیچی از گلدم پایین نمیرفت این هفته خیلی کم پیش مامان بابام بودم. صبح ک خسته و کوفته رفتم مدرسه شب ه...
ادامه مطلب
سلام چطورید کجایینxa0 من جدیدا خیلی کار دارم به خاطر نزدیک شدن امتحانات جابر هم هست تازه نوشتنم نمیاد فقط اینو بگم کع یه گل کاغذی درست کردم و میخوام بازم درست کنم برا تولد اقای پ و خودم xa0...
ادامه مطلب
مهمونی به پایان رسیدxa0 اینا اومده بودن فضول,ی والا اولش که نشستن و پذیرایی اخرش دلشون طاقت نیاورد کوچیکه گفت پاشیم بریم اتاقا رو ببینیم . دست منم گرفته حالا . خواهر بزرگه و دختراشم دنبالمون . اومد تو آش...
ادامه مطلب
خواهر شوهر کوچیکه دیشب ب مادر شوهرم میگفت تو بمون اینجا کجا میخوای بیای .xa0 اولا که تو نمیگفتی هم ما نگهش میداشتیم دوما یادم باشه ایندفعه رفتم خونش با مادرشور . بهش بگم شما خونه دخترت بمون کجا میخوای ب...
ادامه مطلب
من صب اومدم خونه, اقای پ این اخر هفته رو برام کوفت کردا . اون دیروز که کله ی صبح اومده منو صدا میکنه برات چای بریزم؟ دلم میخواست خفه اش کنم اخه نمیبینی من خوابم؟ انتظار داشت بگم چون مادرت اینجاس من صب...
ادامه مطلب
نگین خانم چرا وبلاگتون برام باز نمیشه ؟ ادرسو درست وارد کردین ؟...
ادامه مطلب
امرو مامان تصمیم گرفت بره خونه بابا ...
ادامه مطلب
امروز بچه ها یکم سر و صدای بیشتری تولید کردن .xa0 فردا باید محکم تر تر باشمولی فک میکنم همه به جز ایدین رو میشه تحمل کرد . اخه فازش با بقیه فرق داره . همش میخنده . حواسش به هیچی نیست و فقط باید ازش کار کشید تا هم میرم بالا سر یکی صدام میزنه که برم پیشش. باید یه نیمکت به کلاس اضافه کنم رامتین و مهدی رو بنشونم اونجا .xa0 امروز چادرمو ورداشتم تو دفتر . انقد پارسال تو دفتر چادر گذاشته بودم امروز ک بر...
ادامه مطلب
امشب عروسی مصوم بود . قرار بود زهرا و حمید بیان خونمون بعد باهم بریم عروسی و شب پیشمون بمونن . ولی حمید خجالتیه و بعد قرار شد با دوست حمید که ماشین داره بیان تا شب بتونن برگردن خونه . ساعت 9 بود فک کنم که رفتیم و نزدیک تالار ماشین زهرا اینا رو دیدیم و با هم رفتیم تو . همه چی خوب بود . مصوم هم عروس شد رفت xa0خونه خودشون .خواهر اقای پ هم اومده بود . چقد مهربونه . من و زهرا و ماهی و حیران و مریم ک...
ادامه مطلب
دیروز رفتم خونه ی اقای پ تا شب با هم بریم عروسی دوستش سجاد . خواهرش هم اونجا بود . اوایل خیلی از خواهرش خوشم میومد ولی اللن خوشم نمیاد ازش با اون اداهاش موقع حرف زدن . خواهر بزرگ رو بیشتر دوس دارم . خلاصه شب من و اقای پ و ادینه و زهرا که خواهر زاده های اقای پ باشن و بچه های خواهر بزرگه هستن رفتیم عروسی . من ک هیشکی رو ب جز ادین و زهرا نمیشناختم . ولی اونا خیلی ها رو میشناختن . شب خوبی بود . خ...
ادامه مطلب
دوس دارم این روزا زودتر تموم بشه . فردا میرم مدرسه برای ارزیابی مدیر . دوستم ماهی و خانم ش از اون مدرسه رفتن . واقعا نمیدونم دیگه کی تو اون مدرسه مونده . خالیه خالیه . دوتا اهنگ دارم این روزا الکی باهاش میرقصم که شاید موندم تو آمپاس و مجبور بشم یکم دستامو تکون بدم یکیش میگه : بهانه ی ترانه ی ساده ی عاشقانمی . برای زنده بودنم تو بهترین بهانمی دومیشم اهنگ گلپوش امیده . ...
ادامه مطلب
امشب عروسی اسماس و باز مصی و طوب و لیلی دور همن و من بازم نمیتونم کنارشون باشم. چون اقای پ قراره با داداشش بره خرید نمیدونم چی چی . باید به بابا بگم شاید دلش بسوزه برام منو بره . اخه بد بختی اینه ک خونه اسما اینا هشپره و خیلی دوره هی باید منت کشی کنم . اقای پ و مادرش الانا قراره بیان اینجا که نمیدونم مامانم برنامه ی چی و چیو با مامان هماهنگ کنه .داداش و بابا و کیوان امروز رفتن انزلی . xa0بابا ر...
ادامه مطلب
دیروز اقای پ و مادرش و داداشش اومدن خونه مون و همه چی رو برای جشن اوکی کردن . اگه از اولش این کارو کرده بودن منم از اقای پ و مامانم ناراحت نمیشدم.xa0 البته به این نتیجه رسیدم مامان هم در متشنج کردن اوصاع بسیار دخیلهامروز دوباره خاله گل اومده بود و مامان جلوش یه حرفایی میزد که داشتم شاخ در میاوردم . خیلی بدم میاد از این کارش . به فکر من نیست و هرچی به ذهنش میاد میگه . با این کارش به بقیه اجازه میدن د...
ادامه مطلب