منه 23 ساله

متن مرتبط با «سوگند و عرفان» در سایت منه 23 ساله نوشته شده است

کتاب خوانی

  • نیلوبلاگ

    استرس گرفتماخه جاریم تو واتس بهم پیام داده و درباره سنبل هفت سینم داره تز میده البته داره تعریف میکنه ها ولی من استرس میگیرمامروز موقع ناهار یعنی نزدیکای ۳ :) دیدیم شماره داداش پ و زن داداشش رو گوشیشه...

    ادامه مطلب
  • تولد اقای پ

  • نیلوبلاگ

    امروز تولد اقای پ استxa0بعد مدرسه زودی ناهار خوردیم خسته و کوفته با فاطمه راه افتادیم رفتیم کلاس فیلمسازی . یه استاد جدید داریم برای درس جدید فیلمنامه نویسی خیلی بلدهxa0 . کلاسشم سراسر جدیت و شلوغ یعنی بچ...

    ادامه مطلب
  • فیلم اول

  • نیلوبلاگ

    سلام . یه هفته ی شلوغ دیگه رو هم پشت سر گذاشتم .شاید این هفته هفته ی اخر دانشگاه باشه پس تا دوشنبه یه پاور پوینت باید حاضر کنم و یه تحقیق که بدم به دوتا استادxa0چند جلسه از جزوه هامم ننوشتم باید بنویس...

    ادامه مطلب
  • یک روز مرخصی

  • نیلوبلاگ

    تو این ۳ سالی که گذشت و معلم بودم حتی در بدترین شرایط جسمی هم رفتم مدرسه ولی با ماجراهای امسال هر روز میگم گور بابای مدرسه . در نتیجه دیروز زنگ زدم مدیر و گفتم امروز مدرسه نمیام .xa0پ شب برگشت خونه چون لباسای مدرسه ش همراش نبود متم اینجا موندم تا استراحت کنم . صبح با گلو درد از خواب پا شدم . خیلی گلوم درد مسکنهxa0 و زده ب گوشم . میخوام چند ساعتی مفید درس بخونم دوشنبه امتحان دارمزهرا هم دیروز اومد اینجا کتابشو گرفت و رفت...

    ادامه مطلب
  • رفیقی ک نمیخوامش

  • نیلوبلاگ

    من از دبستان و راهتمایی یه دوستی داشتم که خب از نظر خانوادگی خیلی با ما فرق داشتن خواهر برادرای بزرگتر از خودش داشت ک همچین مودب و فرهیخته هم نبودن . نمیگم حالا ما فرهیخته ایم نه نیسیم ولی مودب سعی می...

    ادامه مطلب
  • خبراای جدید از خانواده همسر

  • نیلوبلاگ

    صبح تو مدرسه دیدم خواهر شوهر کوچیکه اسمس داده حال بنده رو پرسیده تو دلم گفتم باز چه نقشه ای دارهنیم ساعت پیش اقای پ داشت با یکی بحث میکرد که تو میشینی برا خودت خیال پردازی میکنی و بد بینی من که همیشه ...

    ادامه مطلب
  • مهمونی شدید

  • نیلوبلاگ

    هم اکنون برادرشوهر و خواهر شوهر و اعضای خانواده شان در منزل پدری ما هستند و ما هم نیز . حللا چی شد که اینجوری شد . چهارشنبه ک کیک درس کردم و تولد تندی گرفتیم و اومدیم خونه ما و اینجا هم تولد گرفتیم بر...

    ادامه مطلب
  • یلدا و مهمون

  • نیلوبلاگ

    عصر جمعه رفتم پیش مامان اینا و شب یلدا اونجا بودم کلی زحمت کشیدم سفره ی خوشگل انداختم اما موقع خوردن هیچی از گلدم پایین نمیرفت این هفته خیلی کم پیش مامان بابام بودم. صبح ک خسته و کوفته رفتم مدرسه شب ه...

    ادامه مطلب
  • بی عنوان

  • نیلوبلاگ

    سلام چطورید کجایینxa0 من جدیدا خیلی کار دارم به خاطر نزدیک شدن امتحانات جابر هم هست تازه نوشتنم نمیاد فقط اینو بگم کع یه گل کاغذی درست کردم و میخوام بازم درست کنم برا تولد اقای پ و خودم xa0...

    ادامه مطلب
  • خواهرشوهرای فضول :|

  • نیلوبلاگ

    مهمونی به پایان رسیدxa0 اینا اومده بودن فضول,ی والا اولش که نشستن و پذیرایی اخرش دلشون طاقت نیاورد کوچیکه گفت پاشیم بریم اتاقا رو ببینیم . دست منم گرفته حالا . خواهر بزرگه و دختراشم دنبالمون . اومد تو آش...

    ادامه مطلب
  • ادامه خواهرشوهرای فضول

  • نیلوبلاگ

    خواهر شوهر کوچیکه دیشب ب مادر شوهرم میگفت تو بمون اینجا کجا میخوای بیای .xa0 اولا که تو نمیگفتی هم ما نگهش میداشتیم دوما یادم باشه ایندفعه رفتم خونش با مادرشور . بهش بگم شما خونه دخترت بمون کجا میخوای ب...

    ادامه مطلب
  • خونه پدری

  • نیلوبلاگ

    من صب اومدم خونه, اقای پ این اخر هفته رو برام کوفت کردا . اون دیروز که کله ی صبح اومده منو صدا میکنه برات چای بریزم؟ دلم میخواست خفه اش کنم اخه نمیبینی من خوابم؟ انتظار داشت بگم چون مادرت اینجاس من صب...

    ادامه مطلب
  • نگین خانووووم

  • نیلوبلاگ

    نگین خانم چرا وبلاگتون برام باز نمیشه ؟ ادرسو درست وارد کردین ؟...

    ادامه مطلب
  • خونه بابابزرگ

  • نیلوبلاگ

    امرو مامان تصمیم گرفت بره خونه بابا &#...

    ادامه مطلب
  • روز سوم

  • نیلوبلاگ

    امروز بچه ها یکم سر و صدای بیشتری تولید کردن .xa0 فردا باید محکم تر تر باشمولی فک میکنم همه به جز ایدین رو میشه تحمل کرد . اخه فازش با بقیه فرق داره . همش میخنده . حواسش به هیچی نیست و فقط باید ازش کار کشید تا هم میرم بالا سر یکی صدام میزنه که برم پیشش. باید یه نیمکت به کلاس اضافه کنم رامتین و مهدی رو بنشونم اونجا .xa0 امروز چادرمو ورداشتم تو دفتر . انقد پارسال تو دفتر چادر گذاشته بودم امروز ک بر...

    ادامه مطلب
  • عروسی مصوم

  • نیلوبلاگ

    امشب عروسی مصوم بود . قرار بود زهرا و حمید بیان خونمون بعد باهم بریم عروسی و شب پیشمون بمونن . ولی حمید خجالتیه و بعد قرار شد با دوست حمید که ماشین داره بیان تا شب بتونن برگردن خونه . ساعت 9 بود فک کنم که رفتیم و نزدیک تالار ماشین زهرا اینا رو دیدیم و با هم رفتیم تو . همه چی خوب بود . مصوم هم عروس شد رفت xa0خونه خودشون .خواهر اقای پ هم اومده بود . چقد مهربونه . من و زهرا و ماهی و حیران و مریم ک...

    ادامه مطلب
  • عروسی و خرید

  • نیلوبلاگ

    دیروز رفتم خونه ی اقای پ تا شب با هم بریم عروسی دوستش سجاد . خواهرش هم اونجا بود . اوایل خیلی از خواهرش خوشم میومد ولی اللن خوشم نمیاد ازش با اون اداهاش موقع حرف زدن . خواهر بزرگ رو بیشتر دوس دارم . خلاصه شب من و اقای پ و ادینه و زهرا که خواهر زاده های اقای پ باشن و بچه های خواهر بزرگه هستن رفتیم عروسی . من ک هیشکی رو ب جز ادین و زهرا نمیشناختم . ولی اونا خیلی ها رو میشناختن . شب خوبی بود . خ...

    ادامه مطلب
  • کی جشن بیاد و تموم بشه

  • نیلوبلاگ

    دوس دارم این روزا زودتر تموم بشه . فردا میرم مدرسه برای ارزیابی مدیر . دوستم ماهی و خانم ش از اون مدرسه رفتن . واقعا نمیدونم دیگه کی تو اون مدرسه مونده . خالیه خالیه . دوتا اهنگ دارم این روزا الکی باهاش میرقصم که شاید موندم تو آمپاس و مجبور بشم یکم دستامو تکون بدم یکیش میگه : بهانه ی ترانه ی ساده ی عاشقانمی . برای زنده بودنم تو بهترین بهانمی دومیشم اهنگ گلپوش امیده . ...

    ادامه مطلب
  • عروسی اسما

  • نیلوبلاگ

    امشب عروسی اسماس و باز مصی و طوب و لیلی دور همن و من بازم نمیتونم کنارشون باشم. چون اقای پ قراره با داداشش بره خرید نمیدونم چی چی . باید به بابا بگم شاید دلش بسوزه برام منو بره . اخه بد بختی اینه ک خونه اسما اینا هشپره و خیلی دوره هی باید منت کشی کنم . اقای پ و مادرش الانا قراره بیان اینجا که نمیدونم مامانم برنامه ی چی و چیو با مامان هماهنگ کنه .داداش و بابا و کیوان امروز رفتن انزلی . xa0بابا ر...

    ادامه مطلب
  • اوکی

  • نیلوبلاگ

    دیروز اقای پ و مادرش و داداشش اومدن خونه مون و همه چی رو برای جشن اوکی کردن . اگه از اولش این کارو کرده بودن منم از اقای پ و مامانم ناراحت نمیشدم.xa0 البته به این نتیجه رسیدم مامان هم در متشنج کردن اوصاع بسیار دخیلهامروز دوباره خاله گل اومده بود و مامان جلوش یه حرفایی میزد که داشتم شاخ در میاوردم . خیلی بدم میاد از این کارش . به فکر من نیست و هرچی به ذهنش میاد میگه . با این کارش به بقیه اجازه میدن د...

    ادامه مطلب