منه 23 ساله

متن مرتبط با «اقای خا منه ای» در سایت منه 23 ساله نوشته شده است

پایان امتحانات ترم ۱

  • نیلوبلاگ

    امروز بالاخره امتحاناتم تموم شد و چه حس بدی بود که بدون مرور سر جلسه نشسته بودم و جواب سوالات ب اون اسونی رو فراموش کرده بودم .بچه های دانشگاه خیلی تقلب میکنن از نوشتن جواب تو برگه تا مشورت باهم و حت...

    ادامه مطلب
  • تولد اقای پ

  • نیلوبلاگ

    امروز تولد اقای پ استبعد مدرسه زودی ناهار خوردیم خسته و کوفته با فاطمه راه افتادیم رفتیم کلاس فیلمسازی . یه استاد جدید داریم برای درس جدید فیلمنامه نویسی خیلی بلده . کلاسشم سراسر جدیت و شلوغ یعنی بچ...

    ادامه مطلب
  • پایان ۲۶ سالگی

  • نیلوبلاگ

    ۲۶ سالگی هم اتفاقات خوب داشت هم بد . خیلی سخت گذشت بهم . خیلی ادما رو شناختم . بزرگتر شدم . خیلی خطاها کردم . خیلی سخت گذشت ب طور کلی . سال سختی .خدا کمکم کنه ۲۷ سالگی خوبی داشته باشم .امروز همکارام ...

    ادامه مطلب
  • گره گشایی

  • نیلوبلاگ

    خیلی سریع و خلاصه بنویسم .شنبه مامان یک و نیم بهم پول داد خودمم ۳ تا پارسیان فروختم یکم هم اقای پ گذاشت روش و یکشنبه رفتیم ثبت نام کرویم و انتخاب واحدم کردیم . اقای پ زنگ زد ب مسئول اموزش و اون گفت ام...

    ادامه مطلب
  • خبراای جدید از خانواده همسر

  • نیلوبلاگ

    صبح تو مدرسه دیدم خواهر شوهر کوچیکه اسمس داده حال بنده رو پرسیده تو دلم گفتم باز چه نقشه ای دارهنیم ساعت پیش اقای پ داشت با یکی بحث میکرد که تو میشینی برا خودت خیال پردازی میکنی و بد بینی من که همیشه ...

    ادامه مطلب
  • هفته ای که گذشت

  • نیلوبلاگ

    اخرین پستی که گذاشتم بعدش رفتم خیاطی و پارچه هامو دادم اما گفت باید لایه حریر بگیری که مشکیشو پیدا کردم اما تا الان یاسی هنوز نه یکشنبه یا دوشنبه بود ک مامان و بابا و داداش با آش و آلومسمی اومدن پیشمو...

    ادامه مطلب
  • خواهرشوهرای فضول :|

  • نیلوبلاگ

    مهمونی به پایان رسید اینا اومده بودن فضول,ی والا اولش که نشستن و پذیرایی اخرش دلشون طاقت نیاورد کوچیکه گفت پاشیم بریم اتاقا رو ببینیم . دست منم گرفته حالا . خواهر بزرگه و دختراشم دنبالمون . اومد تو آش...

    ادامه مطلب
  • ادامه خواهرشوهرای فضول

  • نیلوبلاگ

    خواهر شوهر کوچیکه دیشب ب مادر شوهرم میگفت تو بمون اینجا کجا میخوای بیای . اولا که تو نمیگفتی هم ما نگهش میداشتیم دوما یادم باشه ایندفعه رفتم خونش با مادرشور . بهش بگم شما خونه دخترت بمون کجا میخوای ب...

    ادامه مطلب
  • سالن زیبایی

  • نیلوبلاگ

    سلام علیکماینجا سالن, زیبایی, یا همون ارایشگاه خودمونه. من نیم ساعته نشستم اینجا منتظرم نوبتم شه سوزان داره ابروهای مادرشو تتو میکنه من و اقای پ ظهری برا ناهار اومدیم خونه مادرشوهر یه ساعتی خوابیدم مادر...

    ادامه مطلب
  • نگین خانووووم

  • نیلوبلاگ

    نگین خانم چرا وبلاگتون برام باز نمیشه ؟ ادرسو درست وارد کردین ؟...

    ادامه مطلب
  • ایا به چشم زخم اعتقاد دارید

  • نیلوبلاگ

    من دارم . امروز با اقای پ اول رفتیم مدرسه شون برای یه سری کارا . بعد حرف خونه شد و مدیرشون بین صحبتا ادرس خونشون رو داد . من و اقای پ هم یواشکی رفتیم خونه شون رو از نمای بیرون دیدیم . خیلی قشنگ بود ولی کلی همسایه داشت و از شهر دور بود . خوشم نیومد از جاش .بعدش رفتیم به دنبال حجله . اخرش هم ادرسی رو پیدا کردیم که دقیقا چسبیده بود به دیوار مدرسه پارسالم و میز و صندلی کرایه میداد و حتی پسر کو...

    ادامه مطلب
  • بازگشایی مدارس

  • نیلوبلاگ

    دیروز اول یه سر رفتیم مدرسه ی سابقم بعد رفتیم پیش فیلمبردار الکی ازش تشکر کردیم خخخ و بعد رفتیم شیرینی فروشی برا ارایشگر شیرینی خریدیمو از اون اقاهه هم تشکر کردیم برای کیک قشنگی ک درس کرد برامون . بعد رفتیم ارایشگاه تسویه حساب . و بعد اومدیم خونه . اقای پ از بابا اجازه مو خواست برای بردنم ب جشن بله برون برادرزاده ی ناتنیش . و بابا اجازه نداد و اقای پ ناراحت شد و حال منو درک کرد وقتی ک میخواست...

    ادامه مطلب
  • ارایشگاه

  • نیلوبلاگ

    ممنون از دوستان عزیزی که برام کامنت میذارین و راهنماییم میکتید تا کله شق بازی رو بذارم و کنار و ادم باشم و همچین بعضی ها که کلا میان پودر میکنن و میرن اینجا وب منه . صرفا برای این مینویسم که اروم بشم . تا جایی که بشه هرچی تو دلمه رو مینویسم بدون اینکه نگران باشم الان یکی میاد میگه اینا چیه نوشتی . خب احساس ک اینجور چیزا حالیش نیست . من خودم میدونم بعد از اینکه خیلی از مطالب رو مینویسم و بعد از ا...

    ادامه مطلب
  • وقایع امروز

  • نیلوبلاگ

    امروز صب بارون اومد . پسر عمو که دیشب رفته بود خونه مادرخانومش صبحی برگشت برای ادامه ی رنگ کردن.اقای پ ظهری اومد ♡ بابایی نزدیکای غروب که اقای پ داشت میرفت با دایی از ییلاق برگشتن . بابا یه تیپ عجیب زده بود . کاپشن پوشیده بود . پشتش کوله . شلوارش توی جورابش گذاشته بود خخخ و یه کلاه. قیافه اش دیدنی ب...

    ادامه مطلب
  • کامنت ها تایید شدند

  • نیلوبلاگ

    بالاخره تونستم بیام و جواب کامنت ها رو بدم . قبلنا همش اهنگ اروم و گریه درار گوش می دادم . از وقتی با اقای پ گشتم رفتم سراغ خواننده های اونور آبی و قدیمی . مثلا ابی .اندی رو هم که خودم دوس داشتم از قدیما :) الان این اهنگش که میگه :من ازت خوشم میاد یه بی قرارم تو چطور شب و روز به راه تو چشم انتظارم ت...

    ادامه مطلب
  • مادر بزرگ آقای پ

  • نیلوبلاگ

    خب از ظهری که آقای پ با داداشش رفتن کوه برای نمیدونم چه کاری . شب هم که طفلک رسید خونشون و تا اومدیم دو کلوم چت کنیم یهو اقای پ غیب شد.و بعد پیام داد که مادربزرگش فوت کرده و همه رفتن اونجا :( اونروزی که گف چهارشنبه نکبت گرفتم برا عقد میگفتم وا چرا صبر نکردی تا روز میلاد که فرداس . و مادربزرگ نیس . خدا رحمتشون کنه . طفلکی اقای پ طفلکی مادرش طفلکی من ...

    ادامه مطلب
  • انتخابات

  • نیلوبلاگ

    عح اقای پ از صبحی زود و با همون جون خسه رفته پای صندوق و هنو برنگشتهامشب زهرا به بچه ها گفت ماجرای اقای پ رو حالا دعوتشون کردم که بیان دیگه . نمیدونم چرا از دوستام میترسم خخ اقای پ زودتر بیا دیگه ...

    ادامه مطلب
  • مامان بزرگ اقای پ

  • نیلوبلاگ

    خدا رو شکررررررررررر مادر بزرگ اقای پ امروز به هوش اومده و حتی گفته بهم غذا هم بدین (^-^)انقدر خوشحالم که حد و اندازه ندارههیچوقت از رحمت خدا نا امید نشیم به خودم میگم که یادم نره خب از خاطرات : دیروز و امروز با اقای پ تا مدرسه رفتم و برگشتم. دیروز منو تا مدرسه خودشون برد و برام دوتا جوجه اردک خری...

    ادامه مطلب
  • منتظر برای مذاکره

  • نیلوبلاگ

    من از سیاست هیچی نمیدونم . هیچی. الان نمیدونم باید خوشحال باشم از اینکه ترامپ رئیس جنهور شده یا ناراحت. فقط میدونم از این مرد مو زرد خوشم نمیاد . یکشنبه شب نزدیک 9 دوشنبه شب 6.15 سه شنبه شب 6.15 فک میکردم آقای ب همیشه ساعت 6.15 پیام میده ولی الان 7.15 هنو نیومده :) نه که نگرانش باشما نه. فقط انتظار داشتم برا نشون دادن خودش هر شب ساعت 6.15 بیاد . شاید خونشون مهمون اومده :)) ...

    ادامه مطلب
  • آقای ب روز دوم

  • نیلوبلاگ

    امروز روز دوم مذاکرات ( بقول آقای عنایت ) با آقای ب بود . سعی کردم دیگه از حمید و زهرا کمک نگیرم و خودم باشم . ش هم پیام داد و یه چیزایی گفت که یکم اعصابم خط خطی شد و فهمیدم یه اشتباهی کردم . همیچوقت تو زندگیتون ساده نباشین.از من به شما نصیحت . چیزایی که از آقای ب فهمیدم : فیلسوف پر چونه زیادی عاقل شاید بی احساس حالا تا فردا ببینم دیگه چی دستم میاد . آخی نینی آجی مصوم اینا هم به دنیا اومد . طهورا گلی . خیلی نااااز بود هزار ماشاءالله. امروز 3 تا گروه پسرا رو پخش و پلا کردم توی کلاس . هرکدومشون یجا نشستن که کلاسو شلوغ نندازن . خدایا خودت کمکم کن...

    ادامه مطلب