مادر بزرگ اقای پ امروز به هوش اومده و حتی گفته بهم غذا هم بدین (^-^)انقدر خوشحالم که حد و اندازه نداره
هیچوقت از رحمت خدا نا امید نشیم
به خودم میگم که یادم نره
خب از خاطرات :
دیروز و امروز با اقای پ تا مدرسه رفتم و برگشتم.
دیروز منو تا مدرسه خودشون برد و برام دوتا جوجه اردک خرید .
امروز هم که اخرین روز مدرسه ام و کارامو تحویل دادم تا اداره پیش اقای خ ا که انقد اذیتم کرده بود برا تعیین جا ،رفتیم و کلی بهمون تبریک گفت . اقای پ میگه باید سیاست داشته باشیم .بعدش هم کوه رفتیم ولی زودی برگشتیم چون مامان عصبانی زنگ زد و ما از ترس تندی برگشتیم خخ
اقای پ ناهار پیش ما بود.
بابا و مامان که روزه بودن . من و داداش و اقای پ روزه خواری کردیم . با دستپخت من :)
امروز خیلی روز خوبی بود
دعا میکنم برای تک تکتون فقط روزای خوب پیش رو باشه
برچسب:
نویسنده: ماهان اسماعیلی