منه 23 ساله

متن مرتبط با «ولادت امام محمد باقر ع» در سایت منه 23 ساله نوشته شده است

نت قطع

  • نیلوبلاگ

    سلااااامچه میکردین بدون نتمن تنها پیشرفتی ک داشتم این بود ک شبا زود میخوابیدمهم خوب بود هم بداخه کلی فایل میخواستم ک بهش دسترسی نداشتمامیدوارم خوب باشید...

    ادامه مطلب
  • بی عنوان

  • نیلوبلاگ

    سلام چطورید کجایین من جدیدا خیلی کار دارم به خاطر نزدیک شدن امتحانات جابر هم هست تازه نوشتنم نمیاد فقط اینو بگم کع یه گل کاغذی درست کردم و میخوام بازم درست کنم برا تولد اقای پ و خودم ...

    ادامه مطلب
  • عیادت

  • نیلوبلاگ

    امروز با همکارا رفتیم عیادت, خانم روشنی که فیبرومشو عمل کرده . وای داشتم از بی خوابی کور میشدم ولی رفتم . این همکارم عروسیم نیومد نفهمیدم چرا ولی امروز ک رفتم عیادتش خیلی تشکر کرد برگشتنی پیاده اومدم ...

    ادامه مطلب
  • ایا به چشم زخم اعتقاد دارید

  • نیلوبلاگ

    من دارم . امروز با اقای پ اول رفتیم مدرسه شون برای یه سری کارا . بعد حرف خونه شد و مدیرشون بین صحبتا ادرس خونشون رو داد . من و اقای پ هم یواشکی رفتیم خونه شون رو از نمای بیرون دیدیم . خیلی قشنگ بود ولی کلی همسایه داشت و از شهر دور بود . خوشم نیومد از جاش .بعدش رفتیم به دنبال حجله . اخرش هم ادرسی رو پیدا کردیم که دقیقا چسبیده بود به دیوار مدرسه پارسالم و میز و صندلی کرایه میداد و حتی پسر کو...

    ادامه مطلب
  • عروسی مصوم

  • نیلوبلاگ

    امشب عروسی مصوم بود . قرار بود زهرا و حمید بیان خونمون بعد باهم بریم عروسی و شب پیشمون بمونن . ولی حمید خجالتیه و بعد قرار شد با دوست حمید که ماشین داره بیان تا شب بتونن برگردن خونه . ساعت 9 بود فک کنم که رفتیم و نزدیک تالار ماشین زهرا اینا رو دیدیم و با هم رفتیم تو . همه چی خوب بود . مصوم هم عروس شد رفت خونه خودشون .خواهر اقای پ هم اومده بود . چقد مهربونه . من و زهرا و ماهی و حیران و مریم ک...

    ادامه مطلب
  • عروسی و خرید

  • نیلوبلاگ

    دیروز رفتم خونه ی اقای پ تا شب با هم بریم عروسی دوستش سجاد . خواهرش هم اونجا بود . اوایل خیلی از خواهرش خوشم میومد ولی اللن خوشم نمیاد ازش با اون اداهاش موقع حرف زدن . خواهر بزرگ رو بیشتر دوس دارم . خلاصه شب من و اقای پ و ادینه و زهرا که خواهر زاده های اقای پ باشن و بچه های خواهر بزرگه هستن رفتیم عروسی . من ک هیشکی رو ب جز ادین و زهرا نمیشناختم . ولی اونا خیلی ها رو میشناختن . شب خوبی بود . خ...

    ادامه مطلب
  • عروسی اسما

  • نیلوبلاگ

    امشب عروسی اسماس و باز مصی و طوب و لیلی دور همن و من بازم نمیتونم کنارشون باشم. چون اقای پ قراره با داداشش بره خرید نمیدونم چی چی . باید به بابا بگم شاید دلش بسوزه برام منو بره . اخه بد بختی اینه ک خونه اسما اینا هشپره و خیلی دوره هی باید منت کشی کنم . اقای پ و مادرش الانا قراره بیان اینجا که نمیدونم مامانم برنامه ی چی و چیو با مامان هماهنگ کنه .داداش و بابا و کیوان امروز رفتن انزلی . بابا ر...

    ادامه مطلب
  • نو اعصاب معصاب

  • نیلوبلاگ

    صب به مامان گفتم حرفای خونه رو چرا مثلا به بقیه مثل خاله گل میگی بهش برخورده که من تا یه حرفی میزنم فلان و بهمانخداییش منم تا یه حرفی بهش میزنم خانم بهش برمیخوره که چی مثلا؟ به اقای پ میگم فردا بیا بریم فلان جا دنبال دسته گل . خب بخاطر دسته گل اینو گفتم که اگه اون چیزی که مد نظرمه رو پیدا نکردم برم سفارش بدم برام بیارن و هم اینکه دلم نمیخواد خونه باشم اخمای مامان خانمو تحمل کنم . اقای پ هم گفت از مامان بپرس اجازه میده . این وسط مامان شده همه کاره . گفتم اصلا نمیخواد بریم . عرضه ی بیرون بردن منو هم نداره اعصابم خط خطیه نمیخوام اصلا با هیشکی حرف بزنم . ...

    ادامه مطلب
  • وقایع امروز

  • نیلوبلاگ

    امروز صب بارون اومد . پسر عمو که دیشب رفته بود خونه مادرخانومش صبحی برگشت برای ادامه ی رنگ کردن.اقای پ ظهری اومد ♡ بابایی نزدیکای غروب که اقای پ داشت میرفت با دایی از ییلاق برگشتن . بابا یه تیپ عجیب زده بود . کاپشن پوشیده بود . پشتش کوله . شلوارش توی جورابش گذاشته بود خخخ و یه کلاه. قیافه اش دیدنی ب...

    ادامه مطلب
  • مراسم پاگشا یا به عبارتی دوماد دیدن .96/5/5

  • نیلوبلاگ

    خب سریع بنویسم . پنجشنیه ما چهارتا و دایی بهمن اینا و خاله گل و سبا خانوم و اقاش و خاله شهری و عروسش و پسرش و ملیسا کوچولو رفتیم به سمت خونه ی اقای پ . منو اقای پ باهم رفتیم من یکم استرس داشتم . وووی وقتی رسیدیم گوسفندو کشتن و گفتن باید از روی خونش رد بشی منم نوک کفشو زدم بهش و سریع پریدم از روی بد ...

    ادامه مطلب
  • عقد

  • نیلوبلاگ

    امروز 17 خرداد من و اقای پ به طور رسمی عقد کردیم. ووی دیشب که اقای پ خونمون بود و من داشتم با مامان سر نذاشتن فیلم دوربین صحبت میکردم یهو اقای پ اومد میانجی گری کنه و منم ناخوآگاه بهش گفتم تو چی میگی و همین شد ماجرای قهرمون . اقای پ بهش برخورد و ا اون بدتر قهر کردن من بود که تا امروز ظهر ادامه داشت ...

    ادامه مطلب
  • عح حوصله ندارم

  • نیلوبلاگ

    چرا آدم بیکار میشه حوصله اش سر میره امروز امتحانات تموم شد خانم مدیر ب بچه های نمونه جایزه داد و ناراحت شدم ک چرا اسم 3 تا از شاگردامو ندادم .فقط ی درسشون رو خ گرفته بودن. خودم براشون جایزه میگیرم میدم بهشون ک غصه نخورن فردا میریم خرید . یه جوریه برام . مثلا دوس دارم یه نشون خوشگل و قیمتی بگیرن برام خخخ ولی خو خجالت میکشم . مثلا ممکنه وقتی فروشنده قیمت رو میگه و دیدمرونه بگم من نه اینو نمیخوام ...البته سعی میکنم نگم :)))خو چیه دوس داررررررم عح ...

    ادامه مطلب
  • خرید عروسی

  • نیلوبلاگ

    امروز من و مامان و آقای پ و خواهر کوچیکشون راهی خرید شدیم . خواهر کوچیکه خیلییی مهربونه . امیدوارم همیشه اینجوری بمونه.قرار بود مادرشون هم بیاد خدا رو شکر که نیومد وگرنه اسیر میشد با ما . از صب تا غروب داشتیم خرید میکردیم . صبی زنگ زد معذرت خواست و گفت عروسش که پا به ماست حالش خوب نیس و نمیتونه تنها...

    ادامه مطلب
  • اولین آزمون ضمن خدمت عمرم

  • نیلوبلاگ

    فردا اولین آزمون ضمن خدمت عمرمو دارم . تفسیر سوره ی صف. فقط یدور سر سری تفسیر آیات رو خوندم . اگه تا فردا مرور کنم میدونم که از پسش بر میام . ازمونش آنلاینه . خدا نکنه که سایت باز نشه . راستی امروز زنگ زدم به خانم کاویانی مشاوره علیرضا . خیلی خوب و با حوصله همه چیز رو برای من توضیح داد . گفت مشکل علیرضا اختلال خواندن و خیلی قبل تر از اینها باید معلماش شناسایی میکردن و میفرستادن تا درمان بشه که کار انقدر سخت نشه . و بهم گفت از نظر هدشی هیچ مشکلی نداره و خدا زو هزار بار شکر کردم که اینو بهم گفت . حالا همه ی تلاشمو میکنم که بتونه به همسنای خودش برسه و میدونم که گیراییش رو داره . فقط باید از سال اول شروع کنم . خانم کاویانی گفت باید از ترکیب شروع کنی و بعد برسی به نوشتن . خوبه که من بیست دقیقه بع...

    ادامه مطلب
  • چرا جمعه ها انقدر مزخرفه

  • نیلوبلاگ

    فک میکنم از روزهای هفته فقط چهارشنبه رو دوست دارم. جمعه ها همیشه دلگیره. دبیرستان، دانشگاه و الان . ولی دبستان و راهنمایی که بودم واقعا داشتم کیف میکردم . از همه چیز لذت میبردم از همه چی راضی بودم هر کاری میکردم که بهم خوش بگذره ولی الان تسلیمم . فقط نگاه میکنم. حال به حالیم. یه روز خوب یه روز بد یه روز هیچی تا زندگی تموم بشه.همینجوری بی هدف . کاش ارزوهامو دنبال میکردم . کاش کلاس چهارم بودم...

    ادامه مطلب
  • یک عدد گلی

  • نیلوبلاگ

    ما از دار دنیا یک عدد گلی داریم که صبر بی اندازه ای در تحمل ما دارد . شاید هم نداشته باشد ولی به دلیل سریش بودن اینجانب ، و احساس راحتی با وی ، هر وقت عشقمان می کشد به تلگرام وی مراجعه کرده و هر چقد دلمان بخواهد پیام میگذاریم و چرت و پرت مینویسیم و استیکرهای خرگوشی نثارش میکنیم . حالا چه او بازخورد بدهد چه ندهد . یعنی فقط نفس عمل که تخلیه و خالی کردن دق و دلی خودمان است مهم می باشد و بقیه ی چیزها اصلنی مهم نیس . شاید اصلا فقط تیک دوم مهم است. چرا کتابی نوشتم ؟ معلومه با لپ تاپ اومدم یا نه ؟ اصولا هروقت با لپ تاپم پر چونه تر میشم . با گوشی سخته نوشتن . امروز اولیا نمیدونم چ مرگشون بود هی فرت فرت زنگ میزنن بهم. مامان هلیا زنگ زده بهم میگه الهی قربونت برم هلیا اعصابمو خورد کرده من اینو خیلی ب خ...

    ادامه مطلب
  • میدونستید شنبه تعطیله؟

  • نیلوبلاگ

    خب اگه میدونستین شنبه تعطیله چرا بهم نگفتین؟! این هفته بچه ها کیف میکنن چون توتکلیف زیادی ندارن . چون نمیدونستم شنبه هم تعطیله :| این هفته بازرس نیومد ممنون که برام دعا کردین :)) ولی احتمالا هفته ی بعد بیاد . ممد امروز برگشت مدرسه و کاش امروز وضعیت کلاسو میدیدین . هیچوقت معلم پسرا نشید بد ترین دخترا با بهترین پسرا قابل مقایسه نیستن . دخترا ماهن مادر سامیا امروز نیومد . چون سامیا به مادرش نگفته بود . منم امروز تحویلش نگرفتم . علیرضا هم که دیگه سر ما برد امروز. سید علی هم امروز اومد پای تابلو :) هوا بارونیه . برقا هم رفته . اتاق یکم تاریکه . کیف میده خوابیدن تا شب صب توی یه خواب خرسی بودم تو خواب میگفتم اخ جان چه خوبه که امروز پنج شنبه است و همینجور بیشتر کیف میکردم که یهو هوشیاریمو به دست آور...

    ادامه مطلب
  • تاسوعا

  • نیلوبلاگ

    امروز من و بابا و مامان و داداش و خاله با دسته محله مون رفتیم اون یکی محله . با عزاداری محله مون کیف نمیکنم.خیلی شل و ولن . کاش یزدی بودم اصلا . اونا چقد عالی میخونن اخه . اوم. دوستم پی ام داده ولی بازش نکردم. منتظرم زهرا آن بشه باهاش حرف بزنم . از شانس من فک کنم اونم رفته اراک برادرزاده شو ک تازه دنیا اومده ببینه.عمرا وقت کنه و حوصله داشته باشه گوش بده من چی میگم . هوف. ساعت16:16 :)...

    ادامه مطلب
  • عح

  • نیلوبلاگ

    امروز ابلاغمو گرفتم . چهارم مدرسه بهشتی . ریییس اداره و دوست بابا حسابی خ ا رو کفری کرده بودن . وقتی داشتم میرفتم اتاقش کلی حرف تو دلم بود ولی انقد هیجان داشتم که صدام میلرزید برا همین نتونستم جواب خ ا رو وقتی میگفت باید تا فردا هم صبر میکردی که جواب نقل و انتقال اضطراری بیاد رو ندادم که من دلم نمیخواد برم شرف . که تو اصلا نظر منو نمیپرسی . که تو خیرت بمن نمیرسه . فقط بهش گفتم شما فقط امروز و فردا میکنین ک جای همه رو مشخص کردین . جای م رو هم مشخص کردی . اونم حرصش گرفته بود . کلا فضای خیلی بدی بود . خیلی ناراحتم از اینکه نتونستم بدون اضطراب حرفامو بهش بزنم . کی ...

    ادامه مطلب
  • امروز عرفه

  • نیلوبلاگ

    پارسال همین بود که حاجی ها به رحمت خدا رفتن؟ :( خیلی وحشتناک بود . طفلکیا ب ب خریدیم . ولی یکم غمگینه انگار . مثلا منو میبینه سرشو میندازه پایین . نمیذاره ازش عکس بگیرم . دور چشاشم قرمزه .انگاری گریه کرده باشه . شاید دوست نداره بمیره . شایدم صاحب قبلی هاش باهاش بدرفتاری کردن که از آدما بدش میاد . مامان و بابا خونه نیستن . احمد داره درختای حیاطمون رو کچل میکنه. هوا خیلی قشنگه . داداش نمیدونم داره چیکار میکنه فک کنم پیش احمد. منم دعای عرفه رو خوندم . خیلییییی زیاد بود . ولی فکر کنم در روحیاتم تاثیری نداشته چون هیچی نفهمیدم چی گفتم . تازه ی قطره اشکم نریختم واسه گن...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    چرا جمعه ها تعطیل است | چرا جمعه ها دلگیر است | چرا جمعه ها دلگیره | تاسوعاء وعاشوراء | تاسوعا و عاشورا سال 95 | تاسوعا و عاشورا 95 | تاسوعا و عاشورای حسینی | تاسوعای حسینی | تاسوعا چیست | تاسوعا وعاشورا