
سلااااامچه میکردین بدون نتمن تنها پیشرفتی ک داشتم این بود ک شبا زود میخوابیدمهم خوب بود هم بداخه کلی فایل میخواستم ک بهش دسترسی نداشتمامیدوارم خوب باشید...
ادامه مطلب
سلام چطورید کجایین من جدیدا خیلی کار دارم به خاطر نزدیک شدن امتحانات جابر هم هست تازه نوشتنم نمیاد فقط اینو بگم کع یه گل کاغذی درست کردم و میخوام بازم درست کنم برا تولد اقای پ و خودم ...
ادامه مطلب
امروز با همکارا رفتیم عیادت, خانم روشنی که فیبرومشو عمل کرده . وای داشتم از بی خوابی کور میشدم ولی رفتم . این همکارم عروسیم نیومد نفهمیدم چرا ولی امروز ک رفتم عیادتش خیلی تشکر کرد برگشتنی پیاده اومدم ...
ادامه مطلب
من دارم . امروز با اقای پ اول رفتیم مدرسه شون برای یه سری کارا . بعد حرف خونه شد و مدیرشون بین صحبتا ادرس خونشون رو داد . من و اقای پ هم یواشکی رفتیم خونه شون رو از نمای بیرون دیدیم . خیلی قشنگ بود ولی کلی همسایه داشت و از شهر دور بود . خوشم نیومد از جاش .بعدش رفتیم به دنبال حجله . اخرش هم ادرسی رو پیدا کردیم که دقیقا چسبیده بود به دیوار مدرسه پارسالم و میز و صندلی کرایه میداد و حتی پسر کو...
ادامه مطلب
امشب عروسی مصوم بود . قرار بود زهرا و حمید بیان خونمون بعد باهم بریم عروسی و شب پیشمون بمونن . ولی حمید خجالتیه و بعد قرار شد با دوست حمید که ماشین داره بیان تا شب بتونن برگردن خونه . ساعت 9 بود فک کنم که رفتیم و نزدیک تالار ماشین زهرا اینا رو دیدیم و با هم رفتیم تو . همه چی خوب بود . مصوم هم عروس شد رفت خونه خودشون .خواهر اقای پ هم اومده بود . چقد مهربونه . من و زهرا و ماهی و حیران و مریم ک...
ادامه مطلب
دیروز رفتم خونه ی اقای پ تا شب با هم بریم عروسی دوستش سجاد . خواهرش هم اونجا بود . اوایل خیلی از خواهرش خوشم میومد ولی اللن خوشم نمیاد ازش با اون اداهاش موقع حرف زدن . خواهر بزرگ رو بیشتر دوس دارم . خلاصه شب من و اقای پ و ادینه و زهرا که خواهر زاده های اقای پ باشن و بچه های خواهر بزرگه هستن رفتیم عروسی . من ک هیشکی رو ب جز ادین و زهرا نمیشناختم . ولی اونا خیلی ها رو میشناختن . شب خوبی بود . خ...
ادامه مطلب
امشب عروسی اسماس و باز مصی و طوب و لیلی دور همن و من بازم نمیتونم کنارشون باشم. چون اقای پ قراره با داداشش بره خرید نمیدونم چی چی . باید به بابا بگم شاید دلش بسوزه برام منو بره . اخه بد بختی اینه ک خونه اسما اینا هشپره و خیلی دوره هی باید منت کشی کنم . اقای پ و مادرش الانا قراره بیان اینجا که نمیدونم مامانم برنامه ی چی و چیو با مامان هماهنگ کنه .داداش و بابا و کیوان امروز رفتن انزلی . بابا ر...
ادامه مطلب
صب به مامان گفتم حرفای خونه رو چرا مثلا به بقیه مثل خاله گل میگی بهش برخورده که من تا یه حرفی میزنم فلان و بهمانخداییش منم تا یه حرفی بهش میزنم خانم بهش برمیخوره که چی مثلا؟ به اقای پ میگم فردا بیا بریم فلان جا دنبال دسته گل . خب بخاطر دسته گل اینو گفتم که اگه اون چیزی که مد نظرمه رو پیدا نکردم برم سفارش بدم برام بیارن و هم اینکه دلم نمیخواد خونه باشم اخمای مامان خانمو تحمل کنم . اقای پ هم گفت از مامان بپرس اجازه میده . این وسط مامان شده همه کاره . گفتم اصلا نمیخواد بریم . عرضه ی بیرون بردن منو هم نداره اعصابم خط خطیه نمیخوام اصلا با هیشکی حرف بزنم . ...
ادامه مطلب
امروز صب بارون اومد . پسر عمو که دیشب رفته بود خونه مادرخانومش صبحی برگشت برای ادامه ی رنگ کردن.اقای پ ظهری اومد ♡ بابایی نزدیکای غروب که اقای پ داشت میرفت با دایی از ییلاق برگشتن . بابا یه تیپ عجیب زده بود . کاپشن پوشیده بود . پشتش کوله . شلوارش توی جورابش گذاشته بود خخخ و یه کلاه. قیافه اش دیدنی ب...
ادامه مطلب
خب سریع بنویسم . پنجشنیه ما چهارتا و دایی بهمن اینا و خاله گل و سبا خانوم و اقاش و خاله شهری و عروسش و پسرش و ملیسا کوچولو رفتیم به سمت خونه ی اقای پ . منو اقای پ باهم رفتیم من یکم استرس داشتم . وووی وقتی رسیدیم گوسفندو کشتن و گفتن باید از روی خونش رد بشی منم نوک کفشو زدم بهش و سریع پریدم از روی بد ...
ادامه مطلب
امروز 17 خرداد من و اقای پ به طور رسمی عقد کردیم. ووی دیشب که اقای پ خونمون بود و من داشتم با مامان سر نذاشتن فیلم دوربین صحبت میکردم یهو اقای پ اومد میانجی گری کنه و منم ناخوآگاه بهش گفتم تو چی میگی و همین شد ماجرای قهرمون . اقای پ بهش برخورد و ا اون بدتر قهر کردن من بود که تا امروز ظهر ادامه داشت ...
ادامه مطلب
چرا آدم بیکار میشه حوصله اش سر میره امروز امتحانات تموم شد خانم مدیر ب بچه های نمونه جایزه داد و ناراحت شدم ک چرا اسم 3 تا از شاگردامو ندادم .فقط ی درسشون رو خ گرفته بودن. خودم براشون جایزه میگیرم میدم بهشون ک غصه نخورن فردا میریم خرید . یه جوریه برام . مثلا دوس دارم یه نشون خوشگل و قیمتی بگیرن برام خخخ ولی خو خجالت میکشم . مثلا ممکنه وقتی فروشنده قیمت رو میگه و دیدمرونه بگم من نه اینو نمیخوام ...البته سعی میکنم نگم :)))خو چیه دوس داررررررم عح ...
ادامه مطلب
امروز من و مامان و آقای پ و خواهر کوچیکشون راهی خرید شدیم . خواهر کوچیکه خیلییی مهربونه . امیدوارم همیشه اینجوری بمونه.قرار بود مادرشون هم بیاد خدا رو شکر که نیومد وگرنه اسیر میشد با ما . از صب تا غروب داشتیم خرید میکردیم . صبی زنگ زد معذرت خواست و گفت عروسش که پا به ماست حالش خوب نیس و نمیتونه تنها...
ادامه مطلب
فردا اولین آزمون ضمن خدمت عمرمو دارم . تفسیر سوره ی صف. فقط یدور سر سری تفسیر آیات رو خوندم . اگه تا فردا مرور کنم میدونم که از پسش بر میام . ازمونش آنلاینه . خدا نکنه که سایت باز نشه . راستی امروز زنگ زدم به خانم کاویانی مشاوره علیرضا . خیلی خوب و با حوصله همه چیز رو برای من توضیح داد . گفت مشکل علیرضا اختلال خواندن و خیلی قبل تر از اینها باید معلماش شناسایی میکردن و میفرستادن تا درمان بشه که کار انقدر سخت نشه . و بهم گفت از نظر هدشی هیچ مشکلی نداره و خدا زو هزار بار شکر کردم که اینو بهم گفت . حالا همه ی تلاشمو میکنم که بتونه به همسنای خودش برسه و میدونم که گیراییش رو داره . فقط باید از سال اول شروع کنم . خانم کاویانی گفت باید از ترکیب شروع کنی و بعد برسی به نوشتن . خوبه که من بیست دقیقه بع...
ادامه مطلب
فک میکنم از روزهای هفته فقط چهارشنبه رو دوست دارم. جمعه ها همیشه دلگیره. دبیرستان، دانشگاه و الان . ولی دبستان و راهنمایی که بودم واقعا داشتم کیف میکردم . از همه چیز لذت میبردم از همه چی راضی بودم هر کاری میکردم که بهم خوش بگذره ولی الان تسلیمم . فقط نگاه میکنم. حال به حالیم. یه روز خوب یه روز بد یه روز هیچی تا زندگی تموم بشه.همینجوری بی هدف . کاش ارزوهامو دنبال میکردم . کاش کلاس چهارم بودم...
ادامه مطلب
ما از دار دنیا یک عدد گلی داریم که صبر بی اندازه ای در تحمل ما دارد . شاید هم نداشته باشد ولی به دلیل سریش بودن اینجانب ، و احساس راحتی با وی ، هر وقت عشقمان می کشد به تلگرام وی مراجعه کرده و هر چقد دلمان بخواهد پیام میگذاریم و چرت و پرت مینویسیم و استیکرهای خرگوشی نثارش میکنیم . حالا چه او بازخورد بدهد چه ندهد . یعنی فقط نفس عمل که تخلیه و خالی کردن دق و دلی خودمان است مهم می باشد و بقیه ی چیزها اصلنی مهم نیس . شاید اصلا فقط تیک دوم مهم است. چرا کتابی نوشتم ؟ معلومه با لپ تاپ اومدم یا نه ؟ اصولا هروقت با لپ تاپم پر چونه تر میشم . با گوشی سخته نوشتن . امروز اولیا نمیدونم چ مرگشون بود هی فرت فرت زنگ میزنن بهم. مامان هلیا زنگ زده بهم میگه الهی قربونت برم هلیا اعصابمو خورد کرده من اینو خیلی ب خ...
ادامه مطلب
خب اگه میدونستین شنبه تعطیله چرا بهم نگفتین؟! این هفته بچه ها کیف میکنن چون توتکلیف زیادی ندارن . چون نمیدونستم شنبه هم تعطیله :| این هفته بازرس نیومد ممنون که برام دعا کردین :)) ولی احتمالا هفته ی بعد بیاد . ممد امروز برگشت مدرسه و کاش امروز وضعیت کلاسو میدیدین . هیچوقت معلم پسرا نشید بد ترین دخترا با بهترین پسرا قابل مقایسه نیستن . دخترا ماهن مادر سامیا امروز نیومد . چون سامیا به مادرش نگفته بود . منم امروز تحویلش نگرفتم . علیرضا هم که دیگه سر ما برد امروز. سید علی هم امروز اومد پای تابلو :) هوا بارونیه . برقا هم رفته . اتاق یکم تاریکه . کیف میده خوابیدن تا شب صب توی یه خواب خرسی بودم تو خواب میگفتم اخ جان چه خوبه که امروز پنج شنبه است و همینجور بیشتر کیف میکردم که یهو هوشیاریمو به دست آور...
ادامه مطلب
امروز من و بابا و مامان و داداش و خاله با دسته محله مون رفتیم اون یکی محله . با عزاداری محله مون کیف نمیکنم.خیلی شل و ولن . کاش یزدی بودم اصلا . اونا چقد عالی میخونن اخه . اوم. دوستم پی ام داده ولی بازش نکردم. منتظرم زهرا آن بشه باهاش حرف بزنم . از شانس من فک کنم اونم رفته اراک برادرزاده شو ک تازه دنیا اومده ببینه.عمرا وقت کنه و حوصله داشته باشه گوش بده من چی میگم . هوف. ساعت16:16 :)...
ادامه مطلب
امروز ابلاغمو گرفتم . چهارم مدرسه بهشتی . ریییس اداره و دوست بابا حسابی خ ا رو کفری کرده بودن . وقتی داشتم میرفتم اتاقش کلی حرف تو دلم بود ولی انقد هیجان داشتم که صدام میلرزید برا همین نتونستم جواب خ ا رو وقتی میگفت باید تا فردا هم صبر میکردی که جواب نقل و انتقال اضطراری بیاد رو ندادم که من دلم نمیخواد برم شرف . که تو اصلا نظر منو نمیپرسی . که تو خیرت بمن نمیرسه . فقط بهش گفتم شما فقط امروز و فردا میکنین ک جای همه رو مشخص کردین . جای م رو هم مشخص کردی . اونم حرصش گرفته بود . کلا فضای خیلی بدی بود . خیلی ناراحتم از اینکه نتونستم بدون اضطراب حرفامو بهش بزنم . کی ...
ادامه مطلب
پارسال همین بود که حاجی ها به رحمت خدا رفتن؟ :( خیلی وحشتناک بود . طفلکیا ب ب خریدیم . ولی یکم غمگینه انگار . مثلا منو میبینه سرشو میندازه پایین . نمیذاره ازش عکس بگیرم . دور چشاشم قرمزه .انگاری گریه کرده باشه . شاید دوست نداره بمیره . شایدم صاحب قبلی هاش باهاش بدرفتاری کردن که از آدما بدش میاد . مامان و بابا خونه نیستن . احمد داره درختای حیاطمون رو کچل میکنه. هوا خیلی قشنگه . داداش نمیدونم داره چیکار میکنه فک کنم پیش احمد. منم دعای عرفه رو خوندم . خیلییییی زیاد بود . ولی فکر کنم در روحیاتم تاثیری نداشته چون هیچی نفهمیدم چی گفتم . تازه ی قطره اشکم نریختم واسه گن...
ادامه مطلب