امروز صبح قبل اینکه وارد کلاس بشم ، یه دلشوره ای افتاد تو دلم . سه بار توحید رو خوندم و رفتار کلاس . هنوز رو جام ننشسته بودم که برکیارق نمیدونم چجوری علیرضا رو با صندلیش انداخت زمین . صندلی شکست که هیچ ، حالا مگه میتونم جلوی گریه علیرضا رو بگیرم . اونم که دنبال بهونه برا گریه .خلاصه بعد اینکه علیرضا رو با محمد فرستادم بیرون . کلی اولی صبحی داد و بیداد کردم که این چ وضعشه از الان دارین همو میکشین و ...طفلک برکیا دیگه صداش درنمیومد . کل کلاس سکوت . کتابخونه هم انقد ساکت نیس :) زنگ اول پرسش قرآن داشتیم . به علیرضا گفتم بخون . خوند و هول کرد و دوباره گریه که وااای پشتم درد میکنه . گفتم ببینم پشتتو .هیچی نبود . گفتم برو بشین زنگ تفریح بدویی و بازی کنی خوب میشی:/رف.تا زنگ دوم سرسنگین بودم باهاشون و خشم اژدها.اما ته زنگ تا شعر خبری داشت کلاغ رو بچه ها گروهی خوندن دوباره شروع شد :/ دیوانه شدن . در هر صورت امروز هم گذشت . درد سر جدیدم الیناست که نسبت به بقیه ریاضی رو دیرتر میگیره و مامانش هم همه ی انتظارا رو از من داره که معجزه کنم با بچه اش جدا از بقیه کار کنم :/ البته اینا رو خانم مدیر گفت بهم.
بابا میگه خاطرات مدرسه رو میشه کتاب کرد :) فک کنم پرفروش بشه
منه 23 ساله...
ما را در سایت منه 23 ساله دنبال میکنید
برچسب: خرابکاری به انگلیسی,خرابکاری صنعتی,خرابکاری در ویندوز,خرابکاری دخترا,خرابکاری بچه ها,خرابکاری, شادونه,خرابکاری کودکان,خرابکاری در عکس,خرابکاری های بازیگران ایرانی,خرابکاری زنان, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 6:54