
تمومش کردم. امروز همش یه بغضی داشتم نمیدونم برای کتاب بود یا برای بدبختی های خودم .راستش کافکا زیاد جلبم نکرد توی کتاب اما من عاشق ناکاتا و هوشینو بودم .دوست دارم یکم گریه کنم بعد بخوابمکل روز تو خونه تنها بودم گریه نکردم الان ابغوره ام اومده...
ادامه مطلب
من صب اومدم خونه, اقای پ این اخر هفته رو برام کوفت کردا . اون دیروز که کله ی صبح اومده منو صدا میکنه برات چای بریزم؟ دلم میخواست خفه اش کنم اخه نمیبینی من خوابم؟ انتظار داشت بگم چون مادرت اینجاس من صب...
ادامه مطلب
چهارشنبه سمی و مامانش و ابجیشو خواهرزاده های کوچولوش اومدن شهر ما . قرار بود باهم بریم بیرون . همین که بهم رسیدیم و بعد از سلام علیک و حرکت ، سر میدون ماشینشون و یه نیسان تصادف کردن که مقصر هم البته ابجی سمی بود . خلاصه همه مون شوکه بودیم . اول رفتیم صافکاری . بابا و افسانه رفتن صافکاری و ما کنار ما...
ادامه مطلب
امروز بابا منو رسوند مدرسه جدید . اولش که در زدم و خواستم برم تو درشون وا نشد و یکی از همکارا از اونور درو برام وا کرد . رفتم تو دیدم ماهگل خانوم اونجا نشسته . اولین ضد حال . ماهگل خواهر همسایه مونه که تو مدارس میچرخه و لباس میفروشه . مدرسه قبلی هم میومد . بعدش با اون دوتا دست دادم ولی با مدیر دست ن...
ادامه مطلب
من خیلی مسخرم که واسه هر چیز مسخره ای ناراحت میشم بیخیالامروز با اقای پ رفتیم محضر و شناسنامه ها و سند ازدواجمونو تحویل گرفتیم. بعد هم که اومدیم خونه . هممم فک میکنم امروز خیلی روز خوبی بود . از طرفی:خدایا ممنونم برای همه ی محبتت برای همه ی لطفت برای همه ی بخشندگیت زبون من قاصره از بیان شکرگزاری تو...
ادامه مطلب
خب از ظهری که آقای پ با داداشش رفتن کوه برای نمیدونم چه کاری . شب هم که طفلک رسید خونشون و تا اومدیم دو کلوم چت کنیم یهو اقای پ غیب شد.و بعد پیام داد که مادربزرگش فوت کرده و همه رفتن اونجا :( اونروزی که گف چهارشنبه نکبت گرفتم برا عقد میگفتم وا چرا صبر نکردی تا روز میلاد که فرداس . و مادربزرگ نیس . خدا رحمتشون کنه . طفلکی اقای پ طفلکی مادرش طفلکی من ...
ادامه مطلب
فک میکنم از روزهای هفته فقط چهارشنبه رو دوست دارم. جمعه ها همیشه دلگیره. دبیرستان، دانشگاه و الان . ولی دبستان و راهنمایی که بودم واقعا داشتم کیف میکردم . از همه چیز لذت میبردم از همه چی راضی بودم هر کاری میکردم که بهم خوش بگذره ولی الان تسلیمم . فقط نگاه میکنم. حال به حالیم. یه روز خوب یه روز بد یه روز هیچی تا زندگی تموم بشه.همینجوری بی هدف . کاش ارزوهامو دنبال میکردم . کاش کلاس چهارم بودم...
ادامه مطلب
از دیروز همینطور فشارم افتاده.طوبی میگه وقتی فشار میفته شیرینی روش تاثیری معکوس هم حتی میذاره.بهتره آدم چیزای پرچرب و حتی شوری مصرف کنه در این شرایط. خب من نمیدونسم.هی شربت میخوردم خوب نمیشدم.امروز دیگه داشتم غش میکردم. ولی الان خوبم.فردا هم حلسه با اولیا گذاشتم.تو کلاس گفتم یازده ولی بعدا ک همه رفتن خونه هاشدن فهمیدم باید میگفتم ساعت 10.پس مجبور شدم ب همه اولیا اسمس بدم.یکیشون زنگ زده میگه کی هسی .میگم شما زنگ زدی .گفت کرامتی نیسی مگه گفتم ن گفت اشتباه گرفتم قط کرد . :| خدت فردا رو بخیر کنه...
ادامه مطلب
کاش خاطره ی روز اول مدرسه مو مینوشتم . چون خیلی بهم کیف داد و چسبید . ولی درکل این هفته خیلی بهم سخت گذشت مدرسه از ی طرف .34 تا شاگرد از اونور .پیاده روی 20 دقیقه ای از مدرسه تا مسیری که بابا بهم برسه ، مریض شدن مامان، آماده کردن درسها، اضطراب همه و همه حسابی دخلمو آورده. گلوم میسوزه از بس داد زدم. کی بشه بچه ها آروم بشن . خیلی انرژی دارن ماشاءالله. اوم. کاش وقت بشه هر شب خاطره ها رو بنویسم.چون خیلی اتفاقای باحال و گاهی تلخ تو مدرسه برام میفته. این یه هفته از بس طولانی بود انگار یه ساله تو کلاس درسم...
ادامه مطلب
فردا روز اول کارمه . چرا اعتماد بنفس ندارم؟ از کلاسم و بچه ها نمیترسم . اما از اینکه تو دفتر با اون معلما بشینم بدم میاد . چه حس بدیه . مانتو شلوار ست هم که اندازه ام نبود . دلم میخواس اونجوری تیپ رسمی باحال بزنم ولی نشد .قوانين کلاسو هم نوشتم فردا بزنم به دیوار . خدا جان کمکم کن....
ادامه مطلب
مامان و بابا رفتن عروسی امین . عروسی که نه یه مراسمیه که دقیقا نمیدونم توش چیکار میکنن چون تا حالا نرفتم . ولی یه چیزیه مثل نوشتن قرار داد :| نمیدونم بیخیال داداشم رفته حلقه صالحین :/ بقول بابا تا تمام مراسمات مذهبی رو انجام نده خونه نمیاد . اخه الان که من تنهام اون باید زودتر برمیگشت ولی تا الان نیومده . منم دارم دورهمی میبینم مثلا. هی صدا میاد تو گوشم . شما هم تنها میشین از این صداها میاد براتون دیگه...
ادامه مطلب