منه 23 ساله

متن مرتبط با «رو پیچ تو پیچ» در سایت منه 23 ساله نوشته شده است

تولد اقای پ

  • نیلوبلاگ

    امروز تولد اقای پ استxa0بعد مدرسه زودی ناهار خوردیم خسته و کوفته با فاطمه راه افتادیم رفتیم کلاس فیلمسازی . یه استاد جدید داریم برای درس جدید فیلمنامه نویسی خیلی بلدهxa0 . کلاسشم سراسر جدیت و شلوغ یعنی بچ...

    ادامه مطلب
  • یک روز مرخصی

  • نیلوبلاگ

    تو این ۳ سالی که گذشت و معلم بودم حتی در بدترین شرایط جسمی هم رفتم مدرسه ولی با ماجراهای امسال هر روز میگم گور بابای مدرسه . در نتیجه دیروز زنگ زدم مدیر و گفتم امروز مدرسه نمیام .xa0پ شب برگشت خونه چون لباسای مدرسه ش همراش نبود متم اینجا موندم تا استراحت کنم . صبح با گلو درد از خواب پا شدم . خیلی گلوم درد مسکنهxa0 و زده ب گوشم . میخوام چند ساعتی مفید درس بخونم دوشنبه امتحان دارمزهرا هم دیروز اومد اینجا کتابشو گرفت و رفت...

    ادامه مطلب
  • روز سوم

  • نیلوبلاگ

    امروز بچه ها یکم سر و صدای بیشتری تولید کردن .xa0 فردا باید محکم تر تر باشمولی فک میکنم همه به جز ایدین رو میشه تحمل کرد . اخه فازش با بقیه فرق داره . همش میخنده . حواسش به هیچی نیست و فقط باید ازش کار کشید تا هم میرم بالا سر یکی صدام میزنه که برم پیشش. باید یه نیمکت به کلاس اضافه کنم رامتین و مهدی رو بنشونم اونجا .xa0 امروز چادرمو ورداشتم تو دفتر . انقد پارسال تو دفتر چادر گذاشته بودم امروز ک بر...

    ادامه مطلب
  • عروسی مصوم

  • نیلوبلاگ

    امشب عروسی مصوم بود . قرار بود زهرا و حمید بیان خونمون بعد باهم بریم عروسی و شب پیشمون بمونن . ولی حمید خجالتیه و بعد قرار شد با دوست حمید که ماشین داره بیان تا شب بتونن برگردن خونه . ساعت 9 بود فک کنم که رفتیم و نزدیک تالار ماشین زهرا اینا رو دیدیم و با هم رفتیم تو . همه چی خوب بود . مصوم هم عروس شد رفت xa0خونه خودشون .خواهر اقای پ هم اومده بود . چقد مهربونه . من و زهرا و ماهی و حیران و مریم ک...

    ادامه مطلب
  • عروسی و خرید

  • نیلوبلاگ

    دیروز رفتم خونه ی اقای پ تا شب با هم بریم عروسی دوستش سجاد . خواهرش هم اونجا بود . اوایل خیلی از خواهرش خوشم میومد ولی اللن خوشم نمیاد ازش با اون اداهاش موقع حرف زدن . خواهر بزرگ رو بیشتر دوس دارم . خلاصه شب من و اقای پ و ادینه و زهرا که خواهر زاده های اقای پ باشن و بچه های خواهر بزرگه هستن رفتیم عروسی . من ک هیشکی رو ب جز ادین و زهرا نمیشناختم . ولی اونا خیلی ها رو میشناختن . شب خوبی بود . خ...

    ادامه مطلب
  • عروسی اسما

  • نیلوبلاگ

    امشب عروسی اسماس و باز مصی و طوب و لیلی دور همن و من بازم نمیتونم کنارشون باشم. چون اقای پ قراره با داداشش بره خرید نمیدونم چی چی . باید به بابا بگم شاید دلش بسوزه برام منو بره . اخه بد بختی اینه ک خونه اسما اینا هشپره و خیلی دوره هی باید منت کشی کنم . اقای پ و مادرش الانا قراره بیان اینجا که نمیدونم مامانم برنامه ی چی و چیو با مامان هماهنگ کنه .داداش و بابا و کیوان امروز رفتن انزلی . xa0بابا ر...

    ادامه مطلب
  • وقایع امروز

  • نیلوبلاگ

    امروز صب بارون اومد . پسر عمو که دیشب رفته بود خونه مادرخانومش صبحی برگشت برای ادامه ی رنگ کردن.اقای پ ظهری اومد ♡ بابایی نزدیکای غروب که اقای پ داشت میرفت با دایی از ییلاق برگشتن . بابا یه تیپ عجیب زده بود . کاپشن پوشیده بود . پشتش کوله . شلوارش توی جورابش گذاشته بود خخخ و یه کلاه. قیافه اش دیدنی ب...

    ادامه مطلب
  • خرید عروسی

  • نیلوبلاگ

    امروز من و مامان و آقای پ و خواهر کوچیکشون راهی خرید شدیم . خواهر کوچیکه خیلییی مهربونه . امیدوارم همیشه اینجوری بمونه.قرار بود مادرشون هم بیاد خدا رو شکر که نیومد وگرنه اسیر میشد با ما . از صب تا غروب داشتیم خرید میکردیم . صبی زنگ زد معذرت خواست و گفت عروسش که پا به ماست حالش خوب نیس و نمیتونه تنها...

    ادامه مطلب
  • امروز چندمه؟

  • نیلوبلاگ

    هم اکنون اقای پ و داداش احمدش خونه ی ما هستن . از اونطرف علی و هادی هم اینجان. یعنی سابقه نداشته یبار اقای پ بیاد اینجا و ما مهمون نداشته باشیم .4. دیدار 15. صحبتxa0 23 . اصلی . : با مامانش . : بعد خرید امروز چندمه ؟ با داداشش خب امروز ششمین باریه که اومده خونمون :) فردا کلی کار دارم تو مدرسه که هیچ کدومو انجام ندادم ...

    ادامه مطلب
  • چرا فکر کردم امروز پنج شنبه است ؟؟؟

  • نیلوبلاگ

    بازهم کارهام موند xa0. تکالیف هفته ی پیش بچه ها. توصیف برا املاهاشون. طرح درسا. چک لیست. خوندن امتحان. کتابااااااا. عح. خدا کنه این هفته زودتر تموم بشه اخر هفته ی بعد بیاد :) راسی. وقت گرفتم برای علیرضا . ساعتی 36 تومن . بازم خوبه . مادرش گفت ایرادی نداره برای یک جلسه ببرمش ببینم چی میشه . خدا کنه همه چی خوب پیش بره و خدا کنه مادرش ادامه بده . امروز هوا آفتابی. چی میشه پس فردا برف باشه خخخخ مدرسه تعطیل بشههههه...

    ادامه مطلب
  • آقای ب روز دوم

  • نیلوبلاگ

    امروز روز دوم مذاکرات ( بقول آقای عنایت ) با آقای ب بود . سعی کردم دیگه از حمید و زهرا کمک نگیرم و خودم باشم . ش هم پیام داد و یه چیزایی گفت که یکم اعصابم خط خطی شد و فهمیدم یه اشتباهی کردم . همیچوقت تو زندگیتون ساده نباشین.از من به شما نصیحت .xa0 چیزایی که از آقای ب فهمیدم : فیلسوف پر چونه زیادی عاقل شاید بی احساس حالا تا فردا ببینم دیگه چی دستم میاد . آخی نینی آجی مصوم اینا هم به دنیا اومد . طهورا گلی . خیلی نااااز بود هزار ماشاءالله. امروز 3 تا گروه پسرا رو پخش و پلا کردم توی کلاس . هرکدومشون...

    ادامه مطلب
  • روز مزخرف

  • نیلوبلاگ

    امروز فقط از درد ب خودم پیچیدم . حالت تهوع گرم و سرد شدن دل درد . با بد بختی درسای فردا رو آماده کردم . خدا کنه دیگه حالم بد نشه . فک میکنم ب قارچ حساسیت دارم . حتی فکر ک میکنم بهش هم حالت تهوع میگیرم . چرا اینطوری شدم :( xa0 امروز کلا گیر دادم ب علیرضا . جدیدا خیلی پررو شده . به حدی که تو روی من وامیسته . ازم فرار هم میکنه . نمیدونم فردا قهر باشم باهاش یا دوستی کنم ؟! xa0چ گیری کردما . چرا این بشر با بقیه فرق داره؟ انگار کلاس چهارم نیسxa0...

    ادامه مطلب
  • تولد یاسین کوچولو

  • نیلوبلاگ

    امروز تولد یاسین کوچولو بود . پارسال همین موقع همه رفتیم بیمارستان پیش ف و چند روز بعدش هم رفتیم خونشون . یادش بخیر دانشگاه . خیلی بهمون خوش میگذشت. ولی هی نق میزدیم زودتر تموم بشه . قدر ندونستیم . شاید بعضیا بگن معلمی خیلی شغل خوبیه و داری ناشکری میکنی ولی ب عنوان ی سال اولی واقعا داره سخت میگذره . امشب و با مصوم حرف میزدم اونم حال منو داشت . وقتی فک میکنم 26 سال باید اینطوری زندگی کنم دیوانه میشم . من ب سی نمیرسم :|میمیرم زود . پنجر پنجرxa0 پنجر...

    ادامه مطلب
  • پیچ تو پیچ

  • نیلوبلاگ

    درست حدس زدم .زهرا رفته اراک.ولی خدا رو شکر تونسم باهاش حرف بزن.قرار شد به م پیام بده و اطلاعات لازم رو کسب کنه.قلبم تند تند میزنه. البته فقط به خاطر اون موضوع نیس.بخاطر مدرسه هم هست.فکر میکنم ه آدم خوبی نیست.فکر میکنم از این آدمایی ک حرف منو ب یکی دیگه میزنه حرف اونو برای من میاره.باید بیشتر احتیاط کنم .جلوش هر حرفی رو نزنم.خدا خودش بخیر کنه.چرا من انقد سادم.زهرا گفتا باهاش صمیمی نشو گوش نکردم. تالاپ تلوپ...

    ادامه مطلب
  • کم کم تابستون داره تموم میشه

  • نیلوبلاگ

    اره کم کم تابستون داره تموم میشه و من اونطور که فکر میکردم قراره خودمو آماده کنم عمل نکرده و بسیار بی برنامه و بی خیالیم.xa0 دلم به تشکیل جلسه خوش بود . که اونم رفت تا چهارشنبه . صب تا 11 خوابیدم . 5 بار از مدرسه زنگ زده بودن گوشی هم ک سایلنت . تهش با خط یکی ک نمیدونم کی بود خبر دادن ک جلسه شده چهارشنبه . حدود ساعت 12 حاج بانو خانوم و نوه اش فاطمه اومدن پیشمون.فاطمه میره کلاس پنجم کلی امار کلاسشونو ازش گرفتم .سوءاستفاده کردم . الانم خاله پیشمونه .xa0 آلزایمر گرفتم . امروز فهمیدم چقد عجله کردم .م...

    ادامه مطلب
  • امروز عرفه

  • نیلوبلاگ

    پارسال همین بود که حاجی ها به رحمت خدا رفتن؟ :( خیلی وحشتناک بود . طفلکیا ب ب خریدیم . ولی یکم غمگینه انگار . مثلا منو میبینه سرشو میندازه پایین . نمیذاره ازش عکس بگیرم . دور چشاشم قرمزه .انگاری گریه کرده باشه . شاید دوست نداره بمیره . شایدم صاحب قبلی هاش باهاش بدرفتاری کردن که از آدما بدش میاد . مامان و بابا خونه نیستن . احمد داره درختای حیاطمون رو کچل میکنه. هوا خیلی قشنگه . داداش نمیدونم داره چیکار میکنه فک کنم پیش احمد. منم دعای عرفه رو خوندم . خیلییییی زیاد بود . ولی فکر کنم در روحیاتم تاثی...

    ادامه مطلب