
من دارم . امروز با اقای پ اول رفتیم مدرسه شون برای یه سری کارا . بعد حرف خونه شد و مدیرشون بین صحبتا ادرس خونشون رو داد . من و اقای پ هم یواشکی رفتیم خونه شون رو از نمای بیرون دیدیم . خیلی قشنگ بود ولی کلی همسایه داشت و از شهر دور بود . خوشم نیومد از جاش .بعدش رفتیم به دنبال حجله . اخرش هم ادرسی رو پیدا کردیم که دقیقا چسبیده بود به دیوار مدرسه پارسالم و میز و صندلی کرایه میداد و حتی پسر کو...
ادامه مطلب
خب سریع بنویسم . پنجشنیه ما چهارتا و دایی بهمن اینا و خاله گل و سبا خانوم و اقاش و خاله شهری و عروسش و پسرش و ملیسا کوچولو رفتیم به سمت خونه ی اقای پ . منو اقای پ باهم رفتیم من یکم استرس داشتم . وووی وقتی رسیدیم گوسفندو کشتن و گفتن باید از روی خونش رد بشی منم نوک کفشو زدم بهش و سریع پریدم از روی بد ...
ادامه مطلب
خب اگه میدونستین شنبه تعطیله چرا بهم نگفتین؟! این هفته بچه ها کیف میکنن چون توتکلیف زیادی ندارن . چون نمیدونستم شنبه هم تعطیله :| این هفته بازرس نیومد ممنون که برام دعا کردین :)) ولی احتمالا هفته ی بعد بیاد . ممد امروز برگشت مدرسه و کاش امروز وضعیت کلاسو میدیدین . هیچوقت معلم پسرا نشید بد ترین دخترا با بهترین پسرا قابل مقایسه نیستن . دخترا ماهن مادر سامیا امروز نیومد . چون سامیا به مادرش نگفته بود . منم امروز تحویلش نگرفتم . علیرضا هم که دیگه سر ما برد امروز. سید علی هم امروز اومد پای تابلو :) هوا بارونیه . برقا هم رفته . اتاق یکم تاریکه . کیف میده خوابیدن تا شب صب توی یه خواب خرسی بودم تو خواب میگفتم اخ جان چه خوبه که امروز پنج شنبه است و همینجور بیشتر کیف میکردم که یهو هوشیاریمو به دست آور...
ادامه مطلب
بازهم کارهام موند . تکالیف هفته ی پیش بچه ها. توصیف برا املاهاشون. طرح درسا. چک لیست. خوندن امتحان. کتابااااااا. عح. خدا کنه این هفته زودتر تموم بشه اخر هفته ی بعد بیاد :) راسی. وقت گرفتم برای علیرضا . ساعتی 36 تومن . بازم خوبه . مادرش گفت ایرادی نداره برای یک جلسه ببرمش ببینم چی میشه . خدا کنه همه چی خوب پیش بره و خدا کنه مادرش ادامه بده . امروز هوا آفتابی. چی میشه پس فردا برف باشه خخخخ مدرسه تعطیل بشههههه...
ادامه مطلب
امروز صبح قبل اینکه وارد کلاس بشم ، یه دلشوره ای افتاد تو دلم . سه بار توحید رو خوندم و رفتار کلاس . هنوز رو جام ننشسته بودم که برکیارق نمیدونم چجوری علیرضا رو با صندلیش انداخت زمین . صندلی شکست که هیچ ، حالا مگه میتونم جلوی گریه علیرضا رو بگیرم . اونم که دنبال بهونه برا گریه .خلاصه بعد اینکه علیرضا رو با محمد فرستادم بیرون . کلی اولی صبحی داد و بیداد کردم که این چ وضعشه از الان دارین همو میکشین و ...طفلک برکیا دیگه صداش درنمیومد . کل کلاس سکوت . کتابخونه هم انقد ساکت نیس :) زنگ اول پرسش قرآن داشتیم . به علیرضا گفتم بخون . خوند و هول کرد و دوباره گریه که وااای پ...
ادامه مطلب
عح چرا انقد زود از مدرسه زده شدم؟ تو هفته ی سوم؟ از کلاسم خوشم میاد اما کارمندا نه. اصلا دلم نمیخواد یک دقیقه هم پیششون بشینم. از بس انرژی منفی میدن سمتم.مخصوصا مدیر . برنامه ی فردام مونده.میخوام لپ تاپ ببرم هم برای قرآن و هم برای اجتماعی . مقواها رو بچسبونم تو کلاس .بچه ها دستاشونو کشیدن و بریدن.همه رو چسبوندم روی مقوا که امتیازاشونو اونجا براشون بزنم.همش میگفتن خانم دستامونو میخواین چیکار :) فردا ببینن خوششون میاد. خیلی دلگیره امشب قران.ریاضی.بخوانیم.اجتماعی.هنر . بگم چی بکشن؟ ...
ادامه مطلب
رفتم اداره . میگه نقل و انتقال اضطراری میخوام انجام بدم . یا میفتی شرف چهارم یا بهشتی یه پایه ی نامعلوم و گفت تا بیستم باید صبر کنم .که بر حسب امتیاز سازماندهی بشیم . اگه بر حسب امتیازه پس ماهی چطوری ابلاغ گرفته؟ اون که امتیازش از همه ما کمتر بود :| از خ ا متنفرم . مردک پلید شیاد . برام دعا کنید...
ادامه مطلب