منه 23 ساله

متن مرتبط با «جنین در پایان هفته یازدهم» در سایت منه 23 ساله نوشته شده است

کافکا در کرانه

  • نیلوبلاگ

    تمومش کردم. امروز همش یه بغضی داشتم نمیدونم برای کتاب بود یا برای بدبختی های خودم .راستش کافکا زیاد جلبم نکرد توی کتاب اما من عاشق ناکاتا و هوشینو بودم .دوست دارم یکم گریه کنم بعد بخوابمکل روز تو خونه تنها بودم گریه نکردم الان ابغوره ام اومده...

    ادامه مطلب
  • پایان امتحانات ترم ۱

  • نیلوبلاگ

    امروز بالاخره امتحاناتم تموم شد و چه حس بدی بود که بدون مرور سر جلسه نشسته بودم و جواب سوالات ب اون اسونی رو فراموش کرده بودم .بچه های دانشگاه خیلی تقلب میکنن از نوشتن جواب تو برگه تا مشورت باهم و حت...

    ادامه مطلب
  • پایان ۲۶ سالگی

  • نیلوبلاگ

    ۲۶ سالگی هم اتفاقات خوب داشت هم بد . خیلی سخت گذشت بهم . خیلی ادما رو شناختم . بزرگتر شدم . خیلی خطاها کردم . خیلی سخت گذشت ب طور کلی . سال سختی .خدا کمکم کنه ۲۷ سالگی خوبی داشته باشم .امروز همکارام ...

    ادامه مطلب
  • خلاصه اخر هفته

  • نیلوبلاگ

    خب من پن شنبه غروب سوپ مامان پزم به بغل رفتم خونه مادر شوهر . خواهر شوهرم هم اونجا بود . خدا رو شکر لفت بازی در نیاورد و اتفاقی بینمون نیفتاد که بیام تعریف کنم . فقط فهمیدم چشاش شوره با چیزایی که مادر...

    ادامه مطلب
  • هفته ای که گذشت

  • نیلوبلاگ

    اخرین پستی که گذاشتم بعدش رفتم خیاطی و پارچه هامو دادم اما گفت باید لایه حریر بگیری که مشکیشو پیدا کردم اما تا الان یاسی هنوز نه یکشنبه یا دوشنبه بود ک مامان و بابا و داداش با آش و آلومسمی اومدن پیشمو...

    ادامه مطلب
  • خونه پدری

  • نیلوبلاگ

    من صب اومدم خونه, اقای پ این اخر هفته رو برام کوفت کردا . اون دیروز که کله ی صبح اومده منو صدا میکنه برات چای بریزم؟ دلم میخواست خفه اش کنم اخه نمیبینی من خوابم؟ انتظار داشت بگم چون مادرت اینجاس من صب...

    ادامه مطلب
  • سمی . مدرسه . خونه مادر شوهر

  • نیلوبلاگ

    چهارشنبه سمی و مامانش و ابجیشو خواهرزاده های کوچولوش اومدن شهر ما . قرار بود باهم بریم بیرون . همین که بهم رسیدیم و بعد از سلام علیک و حرکت ، سر میدون ماشینشون و یه نیسان تصادف کردن که مقصر هم البته ابجی سمی بود . خلاصه همه مون شوکه بودیم . اول رفتیم صافکاری . بابا و افسانه رفتن صافکاری و ما کنار ما...

    ادامه مطلب
  • مدرسه جدید

  • نیلوبلاگ

    امروز بابا منو رسوند مدرسه جدید . اولش که در زدم و خواستم برم تو درشون وا نشد و یکی از همکارا از اونور درو برام وا کرد . رفتم تو دیدم ماهگل خانوم اونجا نشسته . اولین ضد حال . ماهگل خواهر همسایه مونه که تو مدارس میچرخه و لباس میفروشه . مدرسه قبلی هم میومد . بعدش با اون دوتا دست دادم ولی با مدیر دست ن...

    ادامه مطلب
  • شب قدر

  • نیلوبلاگ

    من خیلی مسخرم که واسه هر چیز مسخره ای ناراحت میشم بیخیالامروز با اقای پ رفتیم محضر و شناسنامه ها و سند ازدواجمونو تحویل گرفتیم. بعد هم که اومدیم خونه . هممم فک میکنم امروز خیلی روز خوبی بود . از طرفی:خدایا ممنونم برای همه ی محبتت برای همه ی لطفت برای همه ی بخشندگیت زبون من قاصره از بیان شکرگزاری تو...

    ادامه مطلب
  • مادر بزرگ آقای پ

  • نیلوبلاگ

    خب از ظهری که آقای پ با داداشش رفتن کوه برای نمیدونم چه کاری . شب هم که طفلک رسید خونشون و تا اومدیم دو کلوم چت کنیم یهو اقای پ غیب شد.و بعد پیام داد که مادربزرگش فوت کرده و همه رفتن اونجا :( اونروزی که گف چهارشنبه نکبت گرفتم برا عقد میگفتم وا چرا صبر نکردی تا روز میلاد که فرداس . و مادربزرگ نیس . خدا رحمتشون کنه . طفلکی اقای پ طفلکی مادرش طفلکی من ...

    ادامه مطلب
  • چرا جمعه ها انقدر مزخرفه

  • نیلوبلاگ

    فک میکنم از روزهای هفته فقط چهارشنبه رو دوست دارم. جمعه ها همیشه دلگیره. دبیرستان، دانشگاه و الان . ولی دبستان و راهنمایی که بودم واقعا داشتم کیف میکردم . از همه چیز لذت میبردم از همه چی راضی بودم هر کاری میکردم که بهم خوش بگذره ولی الان تسلیمم . فقط نگاه میکنم. حال به حالیم. یه روز خوب یه روز بد یه روز هیچی تا زندگی تموم بشه.همینجوری بی هدف . کاش ارزوهامو دنبال میکردم . کاش کلاس چهارم بودم...

    ادامه مطلب
  • هفته ششم

  • نیلوبلاگ

    امروز تو مدرسه آش پشت پای پسر خانم مدیر رو خوردیم خیلی خوشمزه بود :) زنگ چهارم ک اومدم دفتر دیدم خانم ش نزدیک صندلی من نشسته . اخه من همیشه یه جای ثابت میشینم . تعجب کردم . چایی برداشتم و از جیبم یه شکلات درآوردم دادم بهش :) یهو گفت خانم...یه چیز بپرسم ناراحت نشینا :| گفتم بله ؟ گفت یکی از همکارا هست ازم خواسته بپرسم شما قصد ازدواج دارین یا نه .من :|||||||||||||||||||||||| تا حالا پیش نیومده بود یکی این سوالو ازم بپرسه :| کپ کردم .گفتم خب اگه شرایطش مناسبه باشه اره البته در این مورد پدر و مادرم تصمیم میگیرن . بعد یکم درباره اش حرف زد . گفتم میشه اسمشونو بگید ؟ نمیخواس بگه . نم...

    ادامه مطلب
  • فردا هفته ی چندمه:|

  • نیلوبلاگ

    کلی کار دارم . با اینکه میشه گف چهار روز تعطیل بودم ولی به هیچ کاری نرسیدم . پوشه کارامون برنامه نداره هنو . باید یه عالم برنامه ریزی کنم ....

    ادامه مطلب
  • پایان هفته ی چهارم

  • نیلوبلاگ

    همه چی خوبه اگه آدما دو رو نباشن. نمیدونم چه هیزم تری به این کارمندای مدرسه فروختم . صب ک رسیدم مدرسه خانم مدیر با خنده گف ای وای دیروز جا موندی؟ منم توضیح دادم ک آره. بعدش ه بهم گفت تو ک نبودی مدیر داشت میگفت دیروز جا موندی و تو کلاس ب یکی از بچه ها درس دادی و ... و گف خانم معاون قیافه شو یطوری کرده... اول صبحی انرژیمو گرفتن. کاش اصلا یه جای خیلی پرت درس میدادم اینجور آدما رو نمیدیدم. کاش پسر بودم. امروز بازهم مدرسه موندم و به الینا درس دادم.خیلی خوب درسشو یاد گرفت . امیدوارم امتحان ریاضیشو خیلی خوب بده که منم نتیجه کارمو بگیرم. خداخودش کمکم کنه. ...

    ادامه مطلب
  • هفته ی چهارم

  • نیلوبلاگ

    فردا هفته ی چهارم مدرسه شروع میشه . قلبم شالاپ شالاپ میزنه . من کی میخوام یاد بگیرم که قوی باشم ایا :| البته مثل هفته ی اول دل نازک نیسم ولی بازم دلهره دارم ک اتفاق بدی برام بیفته. قراره فردا گلدون ببرم برای کلاس . و ی جعبه برا وسایل آزمایشمون.و جدول ارزش مکانی. :) خدا کنه فردا بچه های خوبی شده باشن.رو اعصابم راه نرن . اون اقاهه که قرار بود اشنا بشیم...:( دوسم گفت بابا نداره . ...

    ادامه مطلب
  • شنبه ی هفته ی سوم

  • نیلوبلاگ

    عح چرا انقد زود از مدرسه زده شدم؟ تو هفته ی سوم؟ از کلاسم خوشم میاد اما کارمندا نه. اصلا دلم نمیخواد یک دقیقه هم پیششون بشینم. از بس انرژی منفی میدن سمتم.مخصوصا مدیر . برنامه ی فردام مونده.میخوام لپ تاپ ببرم هم برای قرآن و هم برای اجتماعی . مقواها رو بچسبونم تو کلاس .بچه ها دستاشونو کشیدن و بریدن.همه رو چسبوندم روی مقوا که امتیازاشونو اونجا براشون بزنم.همش میگفتن خانم دستامونو میخواین چیکار :) فردا ببینن خوششون میاد. خیلی دلگیره امشب قران.ریاضی.بخوانیم.اجتماعی.هنر . بگم چی بکشن؟ ...

    ادامه مطلب
  • مدرسه

  • نیلوبلاگ

    کاش خاطره ی روز اول مدرسه مو مینوشتم . چون خیلی بهم کیف داد و چسبید . ولی درکل این هفته خیلی بهم سخت گذشت مدرسه از ی طرف .34 تا شاگرد از اونور .پیاده روی 20 دقیقه ای از مدرسه تا مسیری که بابا بهم برسه ، مریض شدن مامان، آماده کردن درسها، اضطراب همه و همه حسابی دخلمو آورده. گلوم میسوزه از بس داد زدم. کی بشه بچه ها آروم بشن . خیلی انرژی دارن ماشاءالله. اوم. کاش وقت بشه هر شب خاطره ها رو بنویسم.چون خیلی اتفاقای باحال و گاهی تلخ تو مدرسه برام میفته. این یه هفته از بس طولانی بود انگار یه ساله تو کلاس درسم...

    ادامه مطلب
  • فردا میرم مدرسه

  • نیلوبلاگ

    فردا روز اول کارمه . چرا اعتماد بنفس ندارم؟ از کلاسم و بچه ها نمیترسم . اما از اینکه تو دفتر با اون معلما بشینم بدم میاد . چه حس بدیه . مانتو شلوار ست هم که اندازه ام نبود . دلم میخواس اونجوری تیپ رسمی باحال بزنم ولی نشد .قوانين کلاسو هم نوشتم فردا بزنم به دیوار . خدا جان کمکم کن....

    ادامه مطلب
  • تنها در خانه

  • نیلوبلاگ

    مامان و بابا رفتن عروسی امین . عروسی که نه یه مراسمیه که دقیقا نمیدونم توش چیکار میکنن چون تا حالا نرفتم . ولی یه چیزیه مثل نوشتن قرار داد :| نمیدونم بیخیال داداشم رفته حلقه صالحین :/ بقول بابا تا تمام مراسمات مذهبی رو انجام نده خونه نمیاد . اخه الان که من تنهام اون باید زودتر برمیگشت ولی تا الان نیومده . منم دارم دورهمی میبینم مثلا. هی صدا میاد تو گوشم . شما هم تنها میشین از این صداها میاد براتون دیگه...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    چرا جمعه ها تعطیل است | چرا جمعه ها دلگیر است | چرا جمعه ها دلگیره | هفته ششم بارداری | هفته ششم لیگ برتر | هفته ششم بارداری و سونوگرافی | هفته ششم نوزاد | هفته ششم بارداری نی نی سایت | هفته ششم حاملگی | هفته ششم لیگ برتر فوتبال