منه 23 ساله

متن مرتبط با «جلسه ستاد تنظیم بازار برگزار شد» در سایت منه 23 ساله نوشته شده است

مهمونی شدید

  • نیلوبلاگ

    هم اکنون برادرشوهر و خواهر شوهر و اعضای خانواده شان در منزل پدری ما هستند و ما هم نیز . حللا چی شد که اینجوری شد . چهارشنبه ک کیک درس کردم و تولد تندی گرفتیم و اومدیم خونه ما و اینجا هم تولد گرفتیم بر...

    ادامه مطلب
  • کامنت ها تایید شدند

  • نیلوبلاگ

    بالاخره تونستم بیام و جواب کامنت ها رو بدم . قبلنا همش اهنگ اروم و گریه درار گوش می دادم . از وقتی با اقای پ گشتم رفتم سراغ خواننده های اونور آبی و قدیمی . مثلا ابی .اندی رو هم که خودم دوس داشتم از قدیما :) الان این اهنگش که میگه :من ازت خوشم میاد یه بی قرارم تو چطور شب و روز به راه تو چشم انتظارم ت...

    ادامه مطلب
  • دلهره ها برطرف شده

  • نیلوبلاگ

    سهلام علیکم :)خوب باشید همیشه دوستای من مخصوصا فاطمه خانوم جان ، صنوبر جان و آقای عنایت . خب این چند وقتی ک نتونسم بنویسم خیلی اتفاقا افتاده که برجسته هاشو مینویسم . یکیش اینکه هرچی خواستم خبرو نگه دارمو دوستامو یهو سوپرایز کنم نشد . دو روز پیش بود فک کنم که ساعت 7.5 وقتی تو مدرسه بودم ماهو بهم زنگ...

    ادامه مطلب
  • ما متاهل شدیم

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا شلامدیروز مراسم بله برون و محرمیت با موفقیت انجام شد . از خوبی های جشن دیروز اومدن مصوم و ماهی بود که خیلی خوشحالم کردن . و از بدی هاش این بود که چون عروس شهری خانوم یکم بیشتر از حد معمول خودم ارایشم کرده بود احساس خیلی بدی داشتم و حس میکنم توی عکسا عین گلابی افتادم . حال مادر بزرگ همونطوریه . توی کماست . من فقط میتونم دعا کنم که خدا خوبش کنه هرچند که علم امروز میگه که خوب نمیشه ولی همه چی دست خداست ...

    ادامه مطلب
  • قبول شدم

  • نیلوبلاگ

    خخخ سامانه آزمون هنگ کرده بود . طرف بیست شده بود براش نوشته بود قبول نشدی . ساعت 6 درست شد . من و بابا قبول شدیم با نمره ی 15 و مامان رد شد . کلا اطلاعات من در حد همون 15 بود :)) سه ماه بود درس نخونده بودم . دیشب که میخوندم خیلی حس خوبی بود . ولی همه شو نرسیدم . یه عالم برگه ی املا دورم ریخته. الان یکم دلم گرفت. فکرشو کنید ... روزا چقد تند میگذرن و این عمر ماست و هر رو عمرمون کم میشه و چه فرصت هایی که از دست نمیدیم و چ کارایی ک نمیکنیم ... باید از این عمر زود گذر درست استفاده کنیم ولی چ فایده ک انساتیم و فراموشکار. همین خوده من تا ی ساعت دیگه یادم میره......

    ادامه مطلب
  • فردا دومین جلسه با اولیا

  • نیلوبلاگ

    فردا جلسه دارم . امیدوارم فردا از اولیا انرژی مثبت بگیرم و روز خوبی داشته باشم . باید شاد بود . امروز 8 نفر نیومده بودن . فک کنم چهارشنبه از من ویروس گرفتن . خلاصه کلاس امروز عالی بود . آرام و بی تنش . فکرشو کنید با 8 تا شاگرد کمتر چقد کلاس خوب میشه . اصلا خدا کنه فردا هم نیان اون 8 نفر . احساسی ک ب تو دارم ی حس فوق العاده اس من عاشق کسی شدم ک خیلی صاف و سادس اهنگ گوش میدما . هنگ قاط در حال جذب انرژی فوت فوت فوت انرژی منفی دور شو...

    ادامه مطلب
  • جلسه با اولیا 2

  • نیلوبلاگ

    امروز جلسه ای سرشار از آرامش را سپری کردیم :) ماشاءالله ماشاءالله ماشاءالله . بدون هیچ گونه مزاحمتی . آخه خانم مدیر رفته بودن بیرون مدرسه خخخ خدا رو شکر فقط هم مامان ها اومده بودن و موذب بودن هم نداشتیم . مامان علیرضا چقد با نمک بود :) و فقط مامان امیر مهدی رو با ده من عسل نمیشد خورد . خدا رحم کرد این بچه مخ نیس . برگشته میگه براش کلاس ریاضی بذار باهات حساب میکنیم :/ پررو . انگار من بیکارم . حالا خوبه من از وقت خودم و بدون اجر و مزد یه ربع بعد مدرسه با بچه هایی که ریاضیشون ضعیفه کار میکنم :/ شاید من پرروش کردم . ولی به جز اون بی مخ از همه انرژی مثبت گرفتم . خدا رو شکرررررررررررررررررر امروز هم مثل دیروز 7.8 نفر غایب بودن و کلاس بسیار بسیار آرام بود . مخصوصا با نبود محمد :) آنفولانزا گرفته . ...

    ادامه مطلب
  • جلسه

  • نیلوبلاگ

    امروز مدرسه تعطیل بود . چون برا همه معلما با هم جلسه گذاشتن تعطیل کردیم مدرسه رو .جلسه تو مدرسه ی مصوم اینا بود . همون مدرسه ای ک اقای خ میخواس منو بفرسه ولی من قبول نکردم. صب ک رسیدم با خانم کلاس دومای همون مدرسه یکمی پشت در موندیم تا خانم معاون اومد و در رو وا کرد .بعدشم ف ح رسید و منو برد دفتر .یکم منتظر شدیم مصوم هم اومد . بعدش م و بعد رفتیم بیرون دفتر و بعدش نماز خونه .کلی معلم جمع شدن.خانم و اقا . یکی رو دیدم ک فکر میکنم همون اقاهه بودش.اونم همش طرف ما رو نگا میکرد .ولی بازم مطمئن نیسم .خلاصه بعد از سخنرانی اقای رئیس در نمازخانه :) رفتیم توی کلاسامون . اقای ...

    ادامه مطلب
  • جلسه برگزار شد

  • نیلوبلاگ

    حالم خیلی بده. جلسه امروز مدیر اومد کلاسم و هر حرفی زدم دخالت کرد.45 دقیقه حرف زد.بعد اینکه رفت.تونستم ی ربع راحت با اولیام حرف بزنم.نمیتونم جزئیاتو بنویسم. بنظرتون اشنا شدن با ی ادمی ک نمیشناسم ولی اون منو میشناسه منطقیه؟ ی ادمی ک دوستم معرفی کرده.نمیدونم چرا نگفتم نه.اشتباه کردم؟ اره هم نگفتم...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    قبول شدم | قبول شدم دانشگاه | پزشکی قبول شدم | جلسه با اولیا کلاس دوم | جلسه با اولیای دانش آموزان | جلسه با اولیا کلاس اول | جلسة عربية | جلسه خصوصی مداحان | جلسه ارضيه بالانجليزي | جلسه پرستشی کلیسای ایرانیان