
دیروز تا ظهر مدرسه بودیم بعد سروش زنگ زد ک من فقط امروز هستم بدو بدو رفتیم پیشش یک ساعت داشتم فیلم جشنمونو نقد میکردم اونم حرفامو مینوشت ولی هی میگفت باشه ولی فیلمتون خراب میشه و من اصلا ب حرفاش توجه ...
ادامه مطلب
بله خشم بنده نتیجه داد و تا به اکنون در منزل پدری خوش و خرم رو ایوون نشسته ام .دیروز غروب اقای پ تشریف اوردن خونمون . قبلش مامانم از زیر زبونم کشید که چرا یه هفته اس زنگ میزنه من پشت تلفن ناراحتمو و ف...
ادامه مطلب
من در ظاهر همیشه نیشم تا بناگوش بازه اما روی رفتار و حرفای بقیه روی خودم حساسم و خیلی زود ناراحت میشم مث امروز که خیلی ناراحتم . یه همکاری دارم خیلی دوسش دارما همیشه میگیم میخندیم امروز به اسم پیج من ...
ادامه مطلب
بالاخره تونستم بیام و جواب کامنت ها رو بدم . قبلنا همش اهنگ اروم و گریه درار گوش می دادم . از وقتی با اقای پ گشتم رفتم سراغ خواننده های اونور آبی و قدیمی . مثلا ابی .اندی رو هم که خودم دوس داشتم از قدیما :) الان این اهنگش که میگه :من ازت خوشم میاد یه بی قرارم تو چطور شب و روز به راه تو چشم انتظارم ت...
ادامه مطلب
خب سریع بنویسم . پنجشنیه ما چهارتا و دایی بهمن اینا و خاله گل و سبا خانوم و اقاش و خاله شهری و عروسش و پسرش و ملیسا کوچولو رفتیم به سمت خونه ی اقای پ . منو اقای پ باهم رفتیم من یکم استرس داشتم . وووی وقتی رسیدیم گوسفندو کشتن و گفتن باید از روی خونش رد بشی منم نوک کفشو زدم بهش و سریع پریدم از روی بد ...
ادامه مطلب
دیشب آقای پ و مادرش و داییشو داداشاش اومدن خونمون درباره مهریه و این جور چیزا حرف زدنو همه چی به خوبی تموم شد و قرار شد دو هفته دیگه عقد باشه و من هنگیدم اصلا من اینو میخوام واقعا؟؟؟ یه حس بدی دارم :( ...
ادامه مطلب
سهلام علیکم :)خوب باشید همیشه دوستای من مخصوصا فاطمه خانوم جان ، صنوبر جان و آقای عنایت . خب این چند وقتی ک نتونسم بنویسم خیلی اتفاقا افتاده که برجسته هاشو مینویسم . یکیش اینکه هرچی خواستم خبرو نگه دارمو دوستامو یهو سوپرایز کنم نشد . دو روز پیش بود فک کنم که ساعت 7.5 وقتی تو مدرسه بودم ماهو بهم زنگ...
ادامه مطلب
چرا دو شبه نمیتونم بخوابم؟ ایا اینها از علائم روانی شدنه؟ امروز علیرضا رفت پیش خانم مشاور . مادرش زنگ زد و ازم تشکر کرد و گفت مشاوره عالی بوده و خانم مشاور با علیرضا خیلی کار کرده و از یک ساعت بیشتر اونجا موندن . خانم مشاور گفتن که مشکل علیرضا نداشتن تمرکزه و بمن هم گفتن ک باهاشون تماس بگیرم . و خبر خوشحال کننده اینکه مادر علیرضا گفت میخواد این جلسات رو ادامه بده و من خیلی خیلی خیلی خوشحالم . دست استاد جانم درد نکنه که این مشاور خوب رو بهم معرفی کرد. بازم خوابم نمیاد...
ادامه مطلب
فک میکنم از روزهای هفته فقط چهارشنبه رو دوست دارم. جمعه ها همیشه دلگیره. دبیرستان، دانشگاه و الان . ولی دبستان و راهنمایی که بودم واقعا داشتم کیف میکردم . از همه چیز لذت میبردم از همه چی راضی بودم هر کاری میکردم که بهم خوش بگذره ولی الان تسلیمم . فقط نگاه میکنم. حال به حالیم. یه روز خوب یه روز بد یه روز هیچی تا زندگی تموم بشه.همینجوری بی هدف . کاش ارزوهامو دنبال میکردم . کاش کلاس چهارم بودم...
ادامه مطلب
چرا نمیتونم بخوابم ...
ادامه مطلب
صب که پا شدم دیدم گوله گوله برف میاد از آسمون ولی رو زمین ننشست . همون سر صبحی با داداش دعوام شد و تقصیر خودش بود. خوابم میاد . دور و برم یه عالم برگه ریخته که حوصله تصحیحشو ندارم نماز نخوندم فقط میخوام بخسبم یه عالم. با سمی امروز حرف زدم :) وای ی عالمممممم کار دارم عح...
ادامه مطلب
خواب بد دیدم . میترسم. بیدار ک شدم دیدم مامان حسابی پتو پیچم کرده . گرمم شده . بیرون صدای زوزه سگ میاد .قشنگ جو رو ترسناک کرده . خوابم پرید. :(...
ادامه مطلب
همه چی خوبه اگه آدما دو رو نباشن. نمیدونم چه هیزم تری به این کارمندای مدرسه فروختم . صب ک رسیدم مدرسه خانم مدیر با خنده گف ای وای دیروز جا موندی؟ منم توضیح دادم ک آره. بعدش ه بهم گفت تو ک نبودی مدیر داشت میگفت دیروز جا موندی و تو کلاس ب یکی از بچه ها درس دادی و ... و گف خانم معاون قیافه شو یطوری کرده... اول صبحی انرژیمو گرفتن. کاش اصلا یه جای خیلی پرت درس میدادم اینجور آدما رو نمیدیدم. کاش پسر بودم. امروز بازهم مدرسه موندم و به الینا درس دادم.خیلی خوب درسشو یاد گرفت . امیدوارم امتحان ریاضیشو خیلی خوب بده که منم نتیجه کارمو بگیرم. خداخودش کمکم کنه. ...
ادامه مطلب
فردا هفته ی چهارم مدرسه شروع میشه . قلبم شالاپ شالاپ میزنه . من کی میخوام یاد بگیرم که قوی باشم ایا :| البته مثل هفته ی اول دل نازک نیسم ولی بازم دلهره دارم ک اتفاق بدی برام بیفته. قراره فردا گلدون ببرم برای کلاس . و ی جعبه برا وسایل آزمایشمون.و جدول ارزش مکانی. :) خدا کنه فردا بچه های خوبی شده باشن.رو اعصابم راه نرن . اون اقاهه که قرار بود اشنا بشیم...:( دوسم گفت بابا نداره . ...
ادامه مطلب
مامان و بابا رفتن عروسی امین . عروسی که نه یه مراسمیه که دقیقا نمیدونم توش چیکار میکنن چون تا حالا نرفتم . ولی یه چیزیه مثل نوشتن قرار داد :| نمیدونم بیخیال داداشم رفته حلقه صالحین :/ بقول بابا تا تمام مراسمات مذهبی رو انجام نده خونه نمیاد . اخه الان که من تنهام اون باید زودتر برمیگشت ولی تا الان نیومده . منم دارم دورهمی میبینم مثلا. هی صدا میاد تو گوشم . شما هم تنها میشین از این صداها میاد براتون دیگه...
ادامه مطلب