منه 23 ساله

متن مرتبط با «تنها در خانه» در سایت منه 23 ساله نوشته شده است

کافکا در کرانه

  • نیلوبلاگ

    تمومش کردمxa0. امروز همش یه بغضی داشتم نمیدونم برای کتاب بود یا برای بدبختی های خودم .راستش کافکا زیاد جلبم نکرد توی کتاب اما من عاشق ناکاتا و هوشینو بودم .xa0دوست دارم یکم گریه کنم بعد بخوابمکل روز تو خونه تنها بودم گریه نکردم الان ابغوره ام اومده...

    ادامه مطلب
  • خونه پدری

  • نیلوبلاگ

    من صب اومدم خونه, اقای پ این اخر هفته رو برام کوفت کردا . اون دیروز که کله ی صبح اومده منو صدا میکنه برات چای بریزم؟ دلم میخواست خفه اش کنم اخه نمیبینی من خوابم؟ انتظار داشت بگم چون مادرت اینجاس من صب...

    ادامه مطلب
  • سمی . مدرسه . خونه مادر شوهر

  • نیلوبلاگ

    چهارشنبه سمی و مامانش و ابجیشو خواهرزاده های کوچولوش اومدن شهر ما . قرار بود باهم بریم بیرون . همین که بهم رسیدیم و بعد از سلام علیک و حرکت ، سر میدون ماشینشون و یه نیسان تصادف کردن که مقصر هم البته ابجی سمی بود . خلاصه همه مون شوکه بودیم . اول رفتیم صافکاری . بابا و افسانه رفتن صافکاری و ما کنار ما...

    ادامه مطلب
  • مدرسه جدید

  • نیلوبلاگ

    امروز بابا منو رسوند مدرسه جدید . اولش که در زدم و خواستم برم تو درشون وا نشد و یکی از همکارا از اونور درو برام وا کرد . رفتم تو دیدم ماهگل خانوم اونجا نشسته . اولین ضد حال . ماهگل خواهر همسایه مونه که تو مدارس میچرخه و لباس میفروشه . مدرسه قبلی هم میومد . بعدش با اون دوتا دست دادم ولی با مدیر دست ن...

    ادامه مطلب
  • شب قدر

  • نیلوبلاگ

    من خیلی مسخرم که واسه هر چیز مسخره ای ناراحت میشم بیخیالامروز با اقای پ رفتیم محضر و شناسنامه ها و سند ازدواجمونو تحویل گرفتیم. بعد هم که اومدیم خونه . هممم فک میکنم امروز خیلی روز خوبی بود . از طرفی:خدایا ممنونم برای همه ی محبتت برای همه ی لطفت برای همه ی بخشندگیتxa0 زبون من قاصره از بیان شکرگزاری تو...

    ادامه مطلب
  • مادر بزرگ آقای پ

  • نیلوبلاگ

    خب از ظهری که آقای پ با داداشش رفتن کوه برای نمیدونم چه کاری . شب هم که طفلک رسید خونشون و تا اومدیم دو کلوم چت کنیم یهو اقای پ غیب شد.و بعد پیام داد که مادربزرگش فوت کرده و همه رفتن اونجا :(xa0 اونروزی که گف چهارشنبه نکبت گرفتم برا عقد میگفتم وا چرا صبر نکردی تا روز میلاد که فرداس . و مادربزرگ نیس . خدا رحمتشون کنه .xa0 طفلکی اقای پxa0 طفلکی مادرش طفلکی من ...

    ادامه مطلب
  • چرا جمعه ها انقدر مزخرفه

  • نیلوبلاگ

    فک میکنم از روزهای هفته فقط چهارشنبه رو دوست دارم. جمعه ها همیشه دلگیره. دبیرستان، دانشگاه و الان . ولی دبستان و راهنمایی که بودم واقعا داشتم کیف میکردم . از همه چیز لذت میبردم از همه چی راضی بودم هر کاری میکردم که بهم خوش بگذره ولی الان تسلیمم . فقط نگاه میکنم. حال به حالیم. یه روز خوب یه روز بد یه روز هیچی تا زندگی تموم بشه.همینجوری بی هدف . کاش ارزوهامو دنبال میکردم . کاش کلاس چهارم بودم...

    ادامه مطلب
  • مدرسه

  • نیلوبلاگ

    کاش خاطره ی روز اول مدرسه مو مینوشتم . چون خیلی بهم کیف داد و چسبید . ولی درکل این هفته خیلی بهم سخت گذشت مدرسه از ی طرف .34 تا شاگرد از اونور .پیاده روی 20 دقیقه ای از مدرسه تا مسیری که بابا بهم برسه ، مریض شدن مامان، آماده کردن درسها، اضطراب همه و همه حسابی دخلمو آورده. گلوم میسوزه از بس داد زدم. کی بشه بچه ها آروم بشن . خیلی انرژی دارن ماشاءالله. اوم. کاش وقت بشه هر شب خاطره ها رو بنویسم.چون خیلی اتفاقای باحال و گاهی تلخ تو مدرسه برام میفته. این یه هفته از بس طولانی بود انگار یه ساله تو کلاس ...

    ادامه مطلب
  • فردا میرم مدرسه

  • نیلوبلاگ

    فردا روز اول کارمه . چرا اعتماد بنفس ندارم؟ از کلاسم و بچه ها نمیترسم . اما از اینکه تو دفتر با اون معلما بشینم بدم میاد . چه حس بدیه . مانتو شلوار ست هم که اندازه ام نبود . دلم میخواس اونجوری تیپ رسمی باحال بزنم ولی نشد .قوانين کلاسو هم نوشتم فردا بزنم به دیوار . خدا جان کمکم کن....

    ادامه مطلب
  • تنها در خانه

  • نیلوبلاگ

    مامان و بابا رفتن عروسی امین . عروسی که نه یه مراسمیه که دقیقا xa0نمیدونم توش چیکار میکنن چون تا حالا نرفتم . ولی یه چیزیه مثل نوشتن قرار داد :| نمیدونم بیخیالxa0 داداشم رفته حلقه صالحین :/ بقول بابا تا تمام مراسمات مذهبی رو انجام نده خونه نمیاد . اخه الان که من تنهام اون باید زودتر برمیگشت ولی تا الان نیومده . منم دارم دورهمی میبینم مثلا. هی صدا میاد تو گوشم . شما هم تنها میشین از این صداها میاد براتون دیگه...

    ادامه مطلب