
خدا رو شکررررررررررر مادر بزرگ اقای پ امروز به هوش اومده و حتی گفته بهم غذا هم بدین (^-^)انقدر خوشحالم که حد و اندازه ندارههیچوقت از رحمت خدا نا امید نشیم به خودم میگم که یادم نره خب از خاطرات : دیروز و امروز با اقای پ تا مدرسه رفتم و برگشتم. دیروز منو تا مدرسه خودشون برد و برام دوتا جوجه اردک خری...
ادامه مطلب
ساعت 8.5 بود فک کنم ک زنگ در رو زدن و بعله مامان و بابای زهرا اومدن عیادت داداش.خیلی وقت بود که خونه ی ما نیومده بودن.البته بابای زهرا هر سال عید میاد.اما مامانش خیلی سال پیشا اومده بود پیشمون.ماشاءالله خوش صحبت هم که هست... زهرا دوست دوران دبستان و راهنماییم هست و ادن زمانا جزء دوستان صمیمی من بود.نسبت فامیلی هم داریم . دلم هم براش تنگ شده :( تا 12.5 نشستن. من دیگه داشتم از حال میرفتم.همه شام خورده بودن فقط من مونده بودم سرم خلوت بشه.روم نمیشد جلو اونا هم شام بخورم.بعد رفتنشون مامان گف دلم خنگ شد تا تو باشی مثل آدم بیای با ما غذا بخوری. ده درصد خواب امروز خوب. خد...
ادامه مطلب