بحث سر عروسی بود . میگفت این گروه های موسیقی وقتشون پره و با اون دیجی ها که برا بله برون اومدن صحبت کردم اونا هم پرن. بابا برگشته به شوخی یا جدی میگه اصلا موسیقی نباشه . داداش فقط این وسط گفت یعنی چی دیجی چی باشه و ... . بعد صحبت این شد که تالار بگیریم که درد سر کمتری داشته باشیم . بابا سر سخت میگفت تالار باشه که نه مشکل افتاب و بارون داشته باشیم و نه جای پارک و ریخت و پاش خونه و کرایه میزو صندلی و پذیرایی و ... پامان این وسط طرف اقای پ رو گرفته بود که الا و بلا نه . چرا بچم تو خرج بیفته و .... . انگار اقای پ بچه پسرشه . حالا عروسی داداشم بشه همین مامانم میگه نه برای گل پسرم تالار جشن بگیریم . سر بحث ارایشگاه هم برگشته میگه یه جایی میریم که قیمتش خوب باشه . یعنی کارش مهم نیس فقط قیمتش که به اقا دامادش فشار نیاد .
منو هم کسی این وسط ادم حساب نمیکرد . پا شدم اومدم تو اتاق . یکم بعد که اقای پ اومد هرچقد گفت برا چی ناراحتی هیچی نگفتم . اصلا باهاش حرف نزدم . یه ساعت سعی کرد بفهمه چمه نتونست . اخر سر رفت رو زمین دراز کشید و همونجا خوابید . بعد هم ک بیدار شد لباسشو پوشید ک بره . رفت تو هال همه تعجب کردن ک چرا لباس عوض کرد ک بره . به مامان گفت که من ناراحتم و ممیگم برای چی و بعدش مامان اومد منم عصبانی شدم درو کوبیدم و نشستم اینجا فقط گریه کردم . دوباره اقای پ اومد گفت دارم میرم و من باز هیچی نگفتم . تو دلم گفتم به درک :( همینقد بد شدم . اونم رفت خونشون.
شده مث مامان و بابام . نظر منو نمیپرسه . نظر مامانم براش مهم تره تا من.
حوصله هیچ کدومشون رو ندارم
انقد عصبانیتم زده بیرون که فکر میکنم اگه مامان و بابام بهم فشار نمیاوردن یا اصلا تاییدش نمیکردن هیچوقت باهاش ازدواج نمیکردم
منه 23 ساله...ما را در سایت منه 23 ساله دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 52