هرچی که یادم مونده رو مینویسم
پنج شنبه چهلم مادر بزرگ اقای پ برگزار شد . منم رفتم . همه چی خوب بود :)
فرداش یعنی جمعه اقای پ و مادرش اومدن خونمون . و قرار شد پنج شنبه بعد بنده پا گشا بشم . دیروز یعنی شنبه هم من و بابا و مامان و اقای پ و مادرش رفتیم جنگل که حال و هوای مادر اقای پ هم عوض بشه . بنده خدا از وقتی مادرش فوت شده بود جایی نرفته بود . من تو ماشین اقای پ نشستم . مادرش همش میگفت وای بالا تر نریم وای خاکی نریم وای پرت نشیم تو دره خخخ خیلی استرسیه .
امروز هم اقای پ اومد پیشمون . از صب خونمون پر آدم بود . اول صب هادی اومد . هنو نرفته بود که خاله گل اومد. هادی رفت خاله گل موند. اقای پ اومد . هر دوشون بودن که احمد اومد . هنو احمد نرفته بود که زن همسایه خاله گل که هرگز خونمون نیومده بود اومد گفت صبا دختر خاله گل بهش زنگ زده گفته خاله کجاست ما تو راهیم داریم میایم . خلاصه احمد و زن همسایه رفتن .بعد صبا خانوم و اقاش که از کرج اومده بودن ب خاله گل سر بزنن رسیدن .ناهار خورده بودن . بالا نیومدن . کلیدو از خاله گرفتن رفتن برا استراحت. خاله هم ناهار که خورد رفت خونه . و ما موندیم .
مامان میگه برا پاگشا مانتو بشو راحت باشی . اقای پ میگه پیرهن بلندتو بشو قشنگه . خودم میگم برم لباس جدید بگیرم :) ولی همون مانتو گلیمو میپوشم
منه 23 ساله...ما را در سایت منه 23 ساله دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39