
امروز تولد اقای پ استxa0بعد مدرسه زودی ناهار خوردیم خسته و کوفته با فاطمه راه افتادیم رفتیم کلاس فیلمسازی . یه استاد جدید داریم برای درس جدید فیلمنامه نویسی خیلی بلدهxa0 . کلاسشم سراسر جدیت و شلوغ یعنی بچ...
ادامه مطلب
امروز تولد یاسین کوچولو بود . پارسال همین موقع همه رفتیم بیمارستان پیش ف و چند روز بعدش هم رفتیم خونشون . یادش بخیر دانشگاه . خیلی بهمون خوش میگذشت. ولی هی نق میزدیم زودتر تموم بشه . قدر ندونستیم . شاید بعضیا بگن معلمی خیلی شغل خوبیه و داری ناشکری میکنی ولی ب عنوان ی سال اولی واقعا داره سخت میگذره . امشب و با مصوم حرف میزدم اونم حال منو داشت . وقتی فک میکنم 26 سال باید اینطوری زندگی کنم دیوانه میشم . من ب سی نمیرسم :|میمیرم زود . پنجر پنجرxa0 پنجر...
ادامه مطلب
درست حدس زدم .زهرا رفته اراک.ولی خدا رو شکر تونسم باهاش حرف بزن.قرار شد به م پیام بده و اطلاعات لازم رو کسب کنه.قلبم تند تند میزنه. البته فقط به خاطر اون موضوع نیس.بخاطر مدرسه هم هست.فکر میکنم ه آدم خوبی نیست.فکر میکنم از این آدمایی ک حرف منو ب یکی دیگه میزنه حرف اونو برای من میاره.باید بیشتر احتیاط کنم .جلوش هر حرفی رو نزنم.خدا خودش بخیر کنه.چرا من انقد سادم.زهرا گفتا باهاش صمیمی نشو گوش نکردم. تالاپ تلوپ...
ادامه مطلب
اره کم کم تابستون داره تموم میشه و من اونطور که فکر میکردم قراره خودمو آماده کنم عمل نکرده و بسیار بی برنامه و بی خیالیم.xa0 دلم به تشکیل جلسه خوش بود . که اونم رفت تا چهارشنبه . صب تا 11 خوابیدم . 5 بار از مدرسه زنگ زده بودن گوشی هم ک سایلنت . تهش با خط یکی ک نمیدونم کی بود خبر دادن ک جلسه شده چهارشنبه . حدود ساعت 12 حاج بانو خانوم و نوه اش فاطمه اومدن پیشمون.فاطمه میره کلاس پنجم کلی امار کلاسشونو ازش گرفتم .سوءاستفاده کردم . الانم خاله پیشمونه .xa0 آلزایمر گرفتم . امروز فهمیدم چقد عجله کردم .م...
ادامه مطلب