
امروز عروسیه مرضیه بود . همکلاسی فضول دوران دبستانم . ظهری اقای پ اومد خونمون . مامان و بابا رفتن عروسی و من و داداش و اقای پ سه تایی ناهار خوردیم . مامان اینا ساعت سه برگشتن . و ساعت شش خاله شهری و مجی اومدن خونمون . بعد یه ساعت اقای xa0پ رفت و بعدش هم مهمونا و ما رفتیم خیاطی. پیرهنمو عین مانتو جلو باز درس کرده بود . چشام زد بیرون . گفت چون یقه شو فللن مدل گفتی نمیشد پشتش زیپ زد . پارچه ی خوچل...
ادامه مطلب